
در كتاب «ویرانی دراوزه شرقی»، یك سرلشكر عراقی اطلاعات جالب و حیرت آوری از نقش منجمان در تصمیمات سیاسی نظامی صدام، دیكتاتور مخلوع عراق آورده است كه نشان می دهد، فردی كه به دنبال فتح دروازه های جهان و كشورگشایی در قرن بیستم بوده، دارای عقده های حقارت بوده كه تملق برخی افراد در قالب پیشگو و غیب گو و جن گیر، توهمات او را افزایش می داده و در تصمیمات خانمان سوز، او را یاری می كرده است.
صدام و منجمان
منجمان از قرنهای باستانی ظاهر گردیدند. پیشبینیهای آنها بستگی به گسترة تخیّل و آداب و رسوم مشخص دارد. مسائل مربوط به این كار، بیشتر مربوط به طرف مقابل و میزان آمادگی وی برای گوش فرا دادن به آنچه كه منجمان میگویند میشود، نه خود منجمان. به هر حال این مقوله از شخصی تا شخص دیگری و همچنین در دورهای از تاریخ با دورهای دیگر متفاوت میباشد.
مشكلی كه در این بین نهفته است، آنقدر كه به وجود یك باور دروغین و غیر مبتنی بر آگاهی و یا واقعیتهای پیشرفته مربوط میشود، به میزان آمادگی این افراد، برای گوش فرادادن به این گونه سخنان مرتبط نمیشود.
در تاریخ عربی ما، خلفا و برخی ار رهبران بودند كه به عنوان بخش گذرایی از روال كارشان، در جلسات خود با شعراء و محدثان و دیگران به سخنان منجمان هم گوش فرا میدادند، ولی در اتخاذ تصمیمهایی همچون تصمیم به جنگ یا صلح، مبنای كار خود را بر سخنان منجمان قرار نمیدادند شاید داستانهایی كه از تاریخ در مورد دولت عباسیها نقل میشود، شاهد خوبی درباره آنچه كه ما میگوییم باشد.
هنگامی كه یك زن از المعتصم خلیفة عباسی كمك طلبید، او تصمیم گرفت «غموریه» را فتح نماید. این زن از سوی رومیان مورد ظلم و ستم واقع شده بود و فریاد «وامعتصما» سر داده بود. المعتصم چنان لشكر عظیمی را آماده نمود كه وقتی پیش قراولان آن پا به سرزمین روم گذاشته بودند، عقبة آن هنوز در «سامراء» پایتخت المعتصم قرار داشت. هنگامی كه تصمیم به جنگ با رومیان گرفت، منجمان پیشبینی كردند این جنگ خوش یمن نیست و منجر به شكست لشكرهای المعتصم خواهد شد. ولی المعتصم توجهی به گفتههای منجمان نكرد و به یك پیروزی نظامی، سیاسی، تاریخی شگفتانگیزی دست یافت.
ابوتمام شاعر بزرگ عرب، در این باره قصیدة معروفی سروده كه بخشهایی از آن به این شرح میباشد:
«شمشیر در خبر دادن صادقتر از كتاب است. تیزی شمشیر، حد بین جدی و بازی است. علم و دانایی در برق سرنیزههاست، بین دو پنجشنبه، نه در هفت شهاب آسمان. كجاست روایت (منجمان)؟ كجایند ستارگان؟ كجاست آنچه كه از بیهوده و دروغ سرودهاند؟ یاوهها و سخنان بافتهشدهای كه اگر فراهم شوند، نه عجم میشناسند و نه عرب.»
پیش از آنكه در اینجا به مقایسة بین وضعیت حاضر و مسائل گذشته بپردازیم، مایلم به واقعیتهایی چند، راجع به شور و شعف صدام نسبت به شنیدن سخنان منجمان و جادوگرانی كه از جنوب شرق آسیا و یا خود عراق احضار میشدند، اشاره نمایم.
سرباز جادوگر
در ماه می 1986 [اردیبهشت 1365]، با حملة نیروهای ایرانی به نیروهای ما در منطقة مهران، نبرد متوسطی روی داد. ایرانیها به اهداف سادهای دست پیدا كردند، ولی موجبات آزردگی ما را فراهم آوردند؛ زیرا این عملیات پس از گذشت مدت كوتاهی از نبردهای خونین سقوط «فاو» عملی گردید. سرهنگ ستاد رعد عبد عون از ستاد اطلاعات سپاه دوم، با من تماس گرفت و به من اطلاع داد كه یك سرباز جادوگر شگفتآور در اختیار دارد. من از او خواستم تا به اتفاق آن سرباز در قرارگاه اطلاعات در بغداد، حضور به هم رسانند. در موعد مقرر ابتدا با سرهنگ رعد ملاقات كردم، وی داستان بهتآوری برایم تعریف كرد. سپس من آن جادوگر را احضار كردم، تا آنچه را كه دارد در اختیار ما بگذارد. دو نفر دیگر از افسران اطلاعات نیز در این جلسه حضور داشتند.
او سخنانی راجع به آنچه كه خارج از توان بشر میباشد بر زبان جاری نمود. او گفت كه میتواند با به كارگیری اجنّه، به جزئیات مسائل مطروحه در هر جلسه و یا تصمیمات اتخاذ شده در هر كنفرانس سری در كشورهای دیگر دست پیدا كند. ولی به علت عدم تسلط به زبانهای دیگر، عین اسناد و نوشتارها را ارائه خواهد داد. همچنین وی گفت كه از قدرت شناخت پیشنیهها و راز و رمز افراد بهرهمند میباشد. از او خواستم تا كار خود را با یكی از افسرانی كه در جلسه حضور داشتند، آغاز نماید. اما آن افسر شدیداً دستپاچه شد و ملتمسانه خواست كه مورد آزمایش قرار نگیرد. من از این شخص خواستم تا كار خود را با شخص خودم آغاز نماید. او سخنانی راجع به مندرجات اوراق و همچنین ارقام و جزئیات كارتهای شناسایی شخصیام كه در آن لحظه با خود حمل میكردم و همچنین تاریخچة شخصیام، بر زبان آورد. ولی حتی یك كلمه درست نگفت. من تلاش كردم از نگرانی شدیدی كه دامنگیر سرهنگ رعد شده بود بكاهم.
چند روز از این ماجرا گذشت. ناگهان منشی رئیس جمهور، طی یك دستور فوری خواستار احضار سرباز جادوگر گردید. روز بعد ما او را به ریاست جمهوری فرستادیم. پس از گذشت هفت روز چنین تصور كردیم كه آن سرباز بیچاره، چه بسا به اتهام ایجاد آشوب به قتل رسیده و یا به دادگاه معرفی شده است. ولی ارزیابی ما اشتباه از آب در آمد و معلوم شد كه او دو بار با صدام ملاقات داشته و طی این دیدارها، مبلغ 5000 دینار، یعنی معادل 2500 دلار هدیه دریافت كرده است. همچنین دستور صادر شد تا او به سرویس امنیتی ویژه منتقل گردد، تا همواره در مجاورت صدام باشد و ما از جزئیات اموری كه رئیس جمهور از او پرسیده بود آگاه نشدیم.
حدود دو سال بعد، این سرباز كه خدمت سربازی را تمام كرده بود، نزد من در اطلاعات ارتش آمد و خواستار ملاقات با من شد، تا احتمالاً دستاوردهای خود را به رخ من بكشد. او یك خودروی اختصاصی در اختیار داشت و از وضعیت مالی خوبی برخوردار گردیده بود. معلوم شد كه او در جریان دو دیدار اولش با صدام، به او گفته بود كه سرانجام در این جنگ پیروز خواهد شد و نه تنها اروندرود را باز پس خواهد گرفت، بلكه وارد اهواز و خرمشهر و آبادان شده و این شهرها را به عراق ملحق خواهد نمود.
حكومت ایران سرنگون گردیده و حكومت دیگری كه خود گرفتار جنگها و آشوبهای داخلی است بر سر كار خواهد آمد. به این ترتیب صدام قدرت برتر منطقه خواهد شد. سالی خواهد رسید كه اكثر زنان عراق، نام نوزادانشان را صدام خواهند گذاشت. وی افزود كه در دیدار دیگری با صدام به او گفته است كه صدام را در خواب دیده، در حالی كه سوار بر اسب سفیدی است و شمشیری در دست دارد كه نور خیره كنندهای از آن میتابد. صدام به خاطر این پیشبینی خودرویی را كه وی در روز ملاقاتش با من به همراه آورده بود، به او بخشیده بود. این خودرو از نوع سوپراستیشن مدل 1985 بود.
بدیهی است كه این سرباز وارد جزئیات نشده بود و فقط چیزهایی گفته بود كه تكبر صدام را بر انگیزد. این سرباز عبدالستار جاسم البدرانی نام داشت و از اهالی یكی از روستاهای موصل بود.

پسر بچة منجم
پس از پایان جنگ با ایران، صدام عادت كرده بود كه پیوسته به منطقة «حوریجه» از توابع استان «كركوك» (تأمیم) یا به یكی از كاخهایش واقع در «كوه مكحول»، بین تكریت و موصل رفت و آمد نماید. این كاخ مشرف بر دشتهای گستردهای در پیچ و خمهای رود دجله میباشد. صدام چندین روز را به رقص و پایكوبی و آواز و این گونه اعمال در این كاخ سپری مینمود. در آغاز سال 1990، پسربچه 12 سالهای را نزد صدام آوردند و به او گفته شد كه این پسر بچه میتواند آینده را پیشبینی كند. وی فرزند یك خانوادة فقیر از عشیره عرب زبان «العبید» میباشد. در آن لحظه هیچكس نمیتوانست تصور كند كه این پسر بچه بیگناه، صدام را به اقدامی كه موجبات ویرانی عراق و دیگر كشورها فراهم خواهد نمود، تشویق خواهد كرد. هیچكس نمیتوانست از آنچه كه این كودك به صدام میگوید مطلع گردد؛ مگر شخصی كه رابطة تنگاتنگ و نزدیكی با خویشان این كودك داشت و توانست برخی از مسائلی را كه در این جلسه مطرح گردید برای من نقل نماید.
مدرسة ابتدایی كه این كودك در آن درس میخواند، با مشاهدة توانمندی فوقالعادة او در محاسبات ریاضی، در سطح اعداد بزرگ و همچنین انجام عملیات ضرب و تقسیم در مدت زمانی بسیار كوتاه و با اعداد صدگان و دههزارگان متعجب و غافلگیر شد. در دهة 1960، یعنی بیش از 30 سال پیش نیز موارد مشابهی در عراق مشاهده شده بود. از ماه آوریل سال 1990 صدام حداقل ماهی دو بار این كودك را به نزد خود فرا میخواند و یا هر دفعه كه به «ملحون» و یا «حویجه» میرفت، محافظان صدام كودك را میآوردند.
این كودك به صدام میگفت كه از فاصلهای دور صدای نیرومندی را میشنود كه به او میگوید: جنگ بزرگی در اطراف عراق روی خواهد داد كه چهار گوشة زمین را به لرزه در خواهد آورد. تعداد زیادی از افراد كشته خواهند شد. در جریان آن، نام صدام آنچنان بالا خواهد گرفت كه در جهان طنین افكن شود. رهبران كشورها در این جنگ فرار میكنند و عراق ثروتمندترین كشور جهان خواهد شد. به گونهای كه زمینهای خشك به دشتهایی سبز و كوهها به باغهایی برتر از باغهای بهشت تبدیل خواهند شد. كاخی برای صدام بنا خواهد شد كه به مدت صدها سال، زیارتگاه جهانگردان خواهد بود. دانشگاهی بزرگ و ساعتی عظیم احداث میشود كه موجودات زندة پیدا و ناپیدا در پیرامون از آن حفاظت خواهند نمود.
وضعیت مالی خانوادة این كودك از فقر و نداری به توانگری قابل توجهی تبدیل گردید. یك خودروی مرسدس بنز آخرین سیستم نیز، به اتفاق دو نفر از عناصر امنیتی ویژه یكی به عنوان راننده و دیگری به عنوان همراه برای رفت و آمدهای این كودك اختصاص پیدا كرد.
جادوگران دیگر:
دو جادوگر در سامراء معروف شدند. یكی سیدحسن بود كه از معدود افرادی بود كه بیش از 70 سال پیش به این منطقه آمده بودند. به نظر میرسد كه او دارای اصل و نسبی غیرعربی و غیر عراقی باشد. او در ده كورهای در فاصلة شش كیلومتری جادة منتهی به «تكریت» سكونت داشت. اینجا همان نقطهای است كه صدام بیش از سه سال پیش شبی را در آن به عیش و نوش گذرانید و پس از این شب بود كه مجلة دولتی «الفبا» تصویری از صدام را كه در حال رقص به شیوة روستایی و در حالت مستی آشكار بود، بر جلد خود چاپ نمود و در ذیل آن چنین نوشت: «رهبر محبوب روزی را به شادمانی سپری میكند...» این رویداد موجبات ناخرسندی مردم را فراهم كرد؛ زیرا در اولین روز ماه محرمالحرام این مجله به بازار آمده بود.
سیدحسن به خاطرات مهارت فوقالعادهاش در جادوگری معروف گردیده بود، و تا پیش از تصادفش در جادة بغداد ـ سامراء و به هلاكت رسیدنش، تعدادی از افراد، از نقاط مختلف عراق در نزد او آموزش جادوگری دیده بودند و زنانی نیز از خانوادة عموهای صدام برای جادوگری به نزد او رفت و آمد میكردند.
جادوگر دوم سیداحمدالله نام داشت. او در شهر سامراء زندگی میكرد و كمتر با مردم نشست و برخاست داشت. به ندرت دیده میشد كه از منزلش خارج شود. فردی داستانی راجع به او تعریف كرد كه این داستان كنجكاوی انسان را در مورد ارتباطات این جادوگر با صدام بر میانگیزد. او به من پیشنهاد نمود با این جادوگر ملاقات نمایم، ولی من تا نیمة سال 1994 از این كار خودداری نمودم. در این زمان مقدمات انجام دیداری با او را فراهم نمودیم، كه تصادفی مینمود. پس از این دیدار بود كه در یكی از مزارع، جلسة طولانی دیگری به مدت چندین ساعت تدارك دیدیم. در اینجا خلاصة مهمترین مسائلی را كه این جادوگر بیا نمود نقل میكنم. علت كوتاه بودن این سخنان آن است كه به او اختصار سخن میگفت،
وی گفت: «اندكی پیش از آغاز جنگ دوم خلیج [فارس] و در ساعات پایانی یك شب طولانی زمستانی، خودرویی در برابر منزلم توقف كرد. با توجه به قطع بودن برق و كار نكردن زنگ، در را به شدت كوبیدند. وقتی در را باز كردم ناگهان ملاحظه كردم دو نفر، با لباس رسمی نظامی ایستادهاند. آنها پس از معرفی خود از من خواستند تا به اتفاق آنها به تكریت بروم. من به اتفاق آنها سوار بر خودرو شدم. در حالی كه كاملاً گیج شده بودم و نمیدانستم كه آنها از من چه میخواهند، كار خود را به خدا واگذاشتم. آنها حتی یك كلمه نیز با من سخن نگفتند. بعد از نیم ساعت كه با سرعت زیاد در حركت بودیم به «العوجه» رسیدیم. پس از متوقف شدن خودرو سرلشگر ارشد یاسین محافظ صدام، به پیشوازم آمد و مرا وارد اتاقی كرد كه دارای نور اندكی بود و در گوشهای از این اتاق صدام نشسته بود. صدام با گرمی به من خوش آمد گفت و افزود: «خوش آمدی سیداحمدالله، بزرگ اهل علم و سرور منجمان!»
پس از آنكه داستان طولانی زندگیام را به درخواست خود او به اطلاعش رساندم، او گفت: «بیا الآن شروع كنیم!» سپس چنین ادامه داد: «مادرم زمانی كه من كودك خردسالی بودم، برایم تعریف كرده بود، كه یك فال بین بزرگ، طالع ما را پیشبینی كرده و مادرم را به عظمت بزرگ و رؤیای هزاران ساله نوید داده است. رویدادها به جایی رسیده كه اینك پیروزیهای با عظمت نصیب گردیده است و نفت عراق، دروازة ورود به عراق بزرگ و با عظمت خواهد بود. همه جهان علیه انقلاب شما توطئه میكنند! من میخواهم كه تو با استفاده از روابط و قدرتهای غیبیات به ما كمك كنی، تا از افقهای دور و نزدیك مطلع گردیم.»
من از صدام خواستم تا محافظانش مرا به نزدیكترین ساحل رودخانه ببرند و یك ساعت بعد بازگردانند، آنگاه داستان زیر را برای او بیان كردم: «آتش مهیبی را دیدم كه در جنوب شعلهور شده و آتش كوچكی را دیدم پیرامون عراق شعلهور گردیده است. شخص بلند قامتی را دیدم كه خنجری كه خون و آتش از آن میچكد در دست چپش دارد. او در شرق (یعنی در ایران) ایستاده بود. آتش خاموش شد و بار دیگر همه جا را تاریكی مطلق فرا گرفت.
ناگهان برقی درخشید و تاریكی را شكافت. چهرة تو گرداگرد ماه، آنگاه كه قرص كامل باشد، آشكار گردید. عكسهای تو در سر تا سر جزیره العرب، حتی در خراسان، در شرق منتشر میگردد. امپراتوری عظیمی به نام تو شكل خواهد گرفت. من تو را در آثار به جای مانده از شهر تاریخی «الحضر» مشاهده نمودم. كه رودها گرداگرد آن را فراگرفته بودند و هزاران كنیز و غلام، به صورت شگفتانگیزی در برابر تو به رقص و پایكوبی مشغول بودند. جنگافزاهایی ساخته میشود كه دشمنانت را وحشتزده میكند.» آنگاه ساكت شدم ولی صدام گفت: «باز هم بگو سیداحمدالله. و من چنین گفتم: «توطئهها علیه تو متوقف نمیگردند. دشمنانت گرد هم میآیند و مبارزه ادامه پیدا میكند؛ گاهی به نفع تو و گاهی به ضرر تو».
سخنانم كه به پایان رسید، آفتاب طلوع كرده بود. ولی صدام همچنان از من میخواست تا بیشتر سخن بگویم. به هر حال او اصرار داشت كه گاهگاهی مرا به نزد خود فراخواند.
تقریباً دو هفته پس از آغاز بمبارانهای هوایی و در اواخر ژانویه بود كه دو تن از محافظان صدام، شبانه مرا به منزل یكی از كشاورزان در روستایی از «سامراء» هدایت كردند. صدام در آنجا دراز كشیده بود و در برابرش منقلی بزرگ از ذغال آماده شده بود. این منقل علاوه بر زیبایی ویژهای كه به این اتاق میبخشید، حرارت زیادی نیز تولید میكرد. پس از سلام، این بار خود او صحبت را با تلخكامی و به طور مفصل آغاز كرد. ضمن بیان آزردگی خاطرش گفت: «من به صورت جدی در فكر بازسازی شهر سامراء و بازگرداندن نام قدیمیاش در زمان حكومت عباسیها، یعنی «سرَّ من رای» بودم.
همچنین بازسازی كاخ «العاشق» و كاخ «خلافت» تا بار دیگر به عنوان قرارگاه رئیس دولت قرار گیرد. قصد داشتم گلدستهای به شیوه گلدسته «ملویه» در سامراء ولی بلندتر از آن احداث نمایم. سعی كردم فرزندان این شهر را به خود نزدیك سازم. ولی برخی از آنها از خود، حسن نیت نشان ندادند، آنها گهگاهی علیه انقلاب توطئه كردند. هرگاه توطئهای كشف میشد، ما رد پایی از سامراء در آن میدیدیم. از همین رو مجبور شدم دست از طرحهایی كه برای گسترش این شهر داشتم بكشم. الان از تو میخواهم تا راجع به این واقعیت با من سخن بگویی و پس از آن چشماندازهای آینده را با توجه به پیشبینی اخبار این جنگ به اطلاع ما برسانی.»
تلاش كردم تا از موضوع عدم اعتماد صدام به وفاداری سامراء با ستایش از شخص او بگذرم. آنگاه وارد اصل موضوع شدم. یعنی پیشبینی چشماندازهای آینده من دیدم كه او اصرار دارد از كویب عقبنشینی نكند. پس چنین گفتم: «بر شدت جنگ و تلفات دشمنان افزوده خواهد شد. آنها از دستیابی به تو ناتوان خواهند ماند، و تو از این جنگ پیروزمند بیرون خواهی آمد؛ زیرا وجود سالم تو، در واقع همان مفهوم حقیقی پیروزی است. اما از زمین و مال، با وجود تو امكان جبران پیدا میكنند. سلاحی كشندهتر و ویرانگرتر ساخته خواهد شد و تو در شرایطی از این اجداد تو را در خواب دیدهام كه به وجود تو شادمانند. منظرة شگفتانگیزی را دیدهام؛ منظرهای كه به دلیل دیدن آن سرتاسر شب گذشته را لرزیدم. نمیتوانم تشخیص دهم كه آیا یك خواب و خیال بوده یا واقعیتی كه من در بیداری مشاهده كردم!» صدام گفت: «خواب تو چه بوده سید احمد؟» گفتم: «نام تو را در حالی كه به وسیلة نور در آسمان نگاشته شده بود، خواندم.» در این هنگام چهرة او به شادی باز شد و هنگامی كه قصد خروج داشتم، محافظان او ده هزار دینار (حدود دو هزار دلار) به من دادند.
همین وضعیت هر ماه ادامه پیدا میكرد و سیل بخششها به طرف من سرازیر شد. در اواخر سال 1993 صدام مرا به بغداد دعوت كرده و گفت سید احمدالله كجایی؟ همة عالم علیه من توطئه كردهاند و آتش به «تكریت» و «العوجه» رسیده، در حالی كه تو چیزی به من نگفته بودی. در روزهایی كه به تازگی خبر ترور سپهبد ثابت السلطان التكریتی و سپهبد راجی التكریتی توسط نیروهای امنیتی ویژه منتشر شده بود، ادامه داد: «كجایند آن غلامان؟ كجایند آن كنیزان؟ كجاست آن امپراتوری؟» به خاطر مجازاتی كه ممكن بود در حق من انجام دهد، به خود لرزیدم و گفتم: «ولی آنها نخواهند توانست آسیبی به تو وارد آورند.» از نزد او خارج شدم، در حالی كه دیگر خبری از بخششها نبود.
به سید احمدالله گفتم: «چگونه توانستی این حرفها را به او بگویی؟» گفت: «ای كاش میتوانستم چیزهایی دیگری به او بگویم!»
در جست و جوی منجم خارجی
در دهة 1950 كه هنوز عقبماندگی حكمفرما بود و تماس با جهان خارج در حداقل امكان خود بود، افراد ساده لوح داستانهای بسیاری را نقل مینمودند. از جمله داستانهایی كه بسیار به گوش ما میرسید درباره «جزایر واق واق» بود. بر مبنای این داستانها كه مادربزرگهایمان برایمان تعریف میكردند، میگفتند فردی كه وراد این جزایر گردد، با موجودات كوچك و در عین حال زیبا مواجه میشود. این موجودات در فضا پرواز میكنند و صداهایی كه خضوع و فروتنی در انسان ایجاد میكند از خود در میآورند. میگویند: «واق واق، سبحان ربی الخلاق» بعدها معلوم شد كه منظور از این جزایر، جزایر زیبای «فیلیپین» میباشد. فیلیپین همچون بسیاری از مناطق جنوب شرق آسیا و چین، جولانگاه تعداد زیادی از منجمان و جادوگران همچنین صاحبان طب سوزنی میباشد.
پس از اشغال كویت، یكی از افسران اطلاعاتی، كه در حال حاضر دارای درجه سرلشكری ستاد میباشد، برای من تعریف كرد كه یك پزشك متخصص طب سوزنی از چین به مقر ریاست جمهوری دعوت شد. به من پیشنهاد شد كه او را برای انجام یك عمل جراحی ساده دعوت نمایم. این پزشك به نزد ما آمد و معلوم شد كه از عراقیالاصلهایی است كه سالیان متمادی در چین و جنوب شرق آسیا مسكن گزیدهاند. من آمادگی خود را برای انجام آزمایش بر روی خودم اعلام كردم. او دهها سوزن ریز را (بدون بیحسی) در بدن من فرو كرد، ولی هیچ تحول مثبت و یا منفی در من به وجود نیامد. به هر حال من از پزشكم خواستم تا راجع به جنوب شرق آسیا و مسائل شگفتانگیز و زندگی در این منطقه سخن بگوید.
در جریان صحبت با او معلوم شد كه فردی به نام «اگری» از فیلیپین به عراق آورده شده است. وی از جمله منجمان معروف میباشد و به عنوان میهمان افتخاری ریاست جمهوری در هتل «الرشید» اقامت دارد. وی چند سال پیش در فیلیپین با او آشنا شده است. آنها هر دو زبان چینی را به خوبی میدانند. این پزشك در پكن توسط یكی از كارمندان عالی رتبة سفارت عراق دعوت و از خواسته شد تا به منظور دعوت از یك منجم، با توانمندیهایی در سطح بالا به او كمك نماید. به این ترتیب وی دوستش «آگری» را معرفی نمود و چند هفتة بعد هر دو در بغداد بودند.
این پزشك چنین افزود: «من در جریان سه دیداری كه ظرف یك هفته، بین آن منجم و رئیس جمهور عراق صورت گرفت، به عنوان مترجم ایفای نقش نمودم. هنگامی كه این منجم دیدگاههای خود را راجع به آینده بیان نمود. مورد توجه شدید رئیس جمهوری واقع شد. این منجم گفت كه قطع نظر از اینكه عراق عقبنشینی كند یا نكند، سرانجام جنگ روی خواهد داد و هدف غرب و كشورهای خلیج [فارس] سرنگونی حكومت صدام حسین میباشد. تصویری كه او در برابر خود میبیند حاكی از آن است كه رویداد جنگ در كویت، موجبات حفظ حكومت و سلامتی شخصی صدام حسین را فراهم خواهد كرد؛ محاصرة اقتصادی پس از جنگ برای مدتی طولانی تداوم پیدا خواهد كرد و كشور با مشكلات فراوانی مواجه خواهد شد. منطقه شاهد تحولات بزرگی خواهد بود و جغرافیای سیاسی عوض خواهد شد. آن گاه نام صدام در سرتاسر دنیا نامی شناخته شده خواهد بود. قضا و قدر چنین اقتضا نموده كه توطئهها در طول زندگی رئیس جمهور، علیه وی تداوم پیدا كنند و خطراتی كه وی را تهدید میكنند از درون حزب میباشند. بیشتر كسانی كه او به آنها اعتماد دارد، شایستة اعتماد نیستند»
من از این پزشك راجع به فاصلة زمانی بیرن دعوت از این شخص و انجام شدن این مأموریت یا سفرش به عراق پرسیدم؛ و اینكه آیا قبلاً به او گفته بودند كه قرار است با چه كسی ملاقات نماید؟ وی پاسخ داد كه مدت زمان مذكور سه هفته بود واو پیشبینی میكرد كه با شخصیت بسیار مهمی در عراق ملاقات میكند. این پرسش را به این دلیل از او كردم تا نكند ارگان مشخصی او را جهت انجام این سفر تحریك كرده باشد و چیزهایی جهت گفتن به صدام پیشاپیش به او تلقین كرده باشند تا صدام را به عدم عقب نشینی از كویت ترغیب نمایند.
در سال 1993 سرویس اطلاعات نامهای را به سفارت عراق در پكن (ایستگاه اطلاعات) تلگرام نمود و طی آن از سفارت خواست تا این منجم را به اتفاق پزشك مذكور به عراق اعزام نمایند. همچنین از این ایستگاه درخواست نمود تا در جستوجوی منجمان دیگر در سطح این منطقه باشد و اسامی آنها را در اختیار این سرویس قرار دهد. این درخواست بیانگر آن است كه همچنان بر شنیدن سخنان جادوگران و منجمان اصرار ورزیده میشود بی آن كه بخواهند از تجربیات تلخ پیشین درس عبرت بگیرند.
البته این ایستگاه چارهای جز اجرای دستورات صادره را نداشت، ولی اعزام این منجم فیلیپینی (اگری) و پزشك عراقی (متخصص طب سوزنی) به بغداد چند ماه به درازا كشید. از سر خوششانسی، افسری كه دوست این پزشك بود مطلع شد كه این دو بار دیگر به عراق آمدهاند. به این ترتیب امكان دیدار ما چهار نفر با یكدیگر در خانة این افسر فراهم گردید. او همه را دعوت به شام كرد. من تلاش نمودم تا به عمد، اطلاعات قبلی خود را راجع به تخصص و همچنین مأموریت این منجم پنهان نمایم. ولی او به صورت تدریجی به اصل مطلب پرداخت؛ بی آنكه كسی از او سؤال كرده باشد. او از سر فخرفروشی تعریف كرد كه چگونه در سفر قبلیاش، رویدادهای جنگ دوم خلیج [فارس] را پیشبینی كرده بود.
وی افزود: «مستقیماً پس از حملة عراق به كویت، برای ترسیم چهرهای واضح از اوضاع و رویدادهای بعدی، سرنخهایی كه اختصاصاً من توسط آنها به آگاهی میرسم فرا خواندم؛ حتمی بودن وقوع جنگ را چه عراق عقب نشینی كند و چه نكند،پیشبینی نمودم. چون من یقین پیدا كرده بودم كه هدف از این جنگ خارج كردن عراق از كویت نیست؛ بلكه نابودی نیروهای مسلح و زیربنای اقتصادی و در نتیجه، از میان بردن رهبری كشور عراق میباشد. اگر عراق قبل از آغاز جنگ عقبنشینی نماید، تحولات خطرناكی در داخل عراق روی خواهد داد كه سرانجام به تحقق حداكثر اهداف غربیها و كشورهای خلیج [فارس]، به ویژه نابودی رهبری عراق منجر خواهد شد. من در سفر فعلی خود به بغداد، با رئیس جمهور صدام ملاقات نمودم و او را خوشحال و گشادهرو دید. او هنوز مطالبی را كه پیش از این به او گفته بودم به یاد داشت . ولی در حال حاضر، من تحولاتی را در افقها میبینم كه بیانگر تداوم خطراتی است كه رهبری را تهدید میكند. بازی مجازاتهای بازرگانی برای مدتی طولانی تداوم پیدا خواهد كرد و هم زمان با آن یك رشته از توطئههای پی در پی نیز شكل خواهد گرفت كه بر ضرورت حفظ جنگ افزارهای نیرومند به منظور بازدارندگی و یا به كارگیری آنها در صورت اقتضا میافزاید. علاوه بر این حفظ این گونه جنگ افزارها سبب میشود تا دشمنان دست از تهاجم به رهبری عراق بردازند. تحویل دادن و یا نابودی این سلاحها نمی تواند به از بین رفتن مجازات ها منجر شود؛ بلكه به مرور زمان نیتجهای عكس این را در بر خواهد داشت.»
من به گونهای غیر مستقیم این مسئله را مطرح نمودم كه : « بسیاری از منجمان بر این باورند كه آینده شاهد مشكلات بیشتری خواهد بود!؟» وی پاسخ داد: » من به رئیس جمهور گفتم كه رسانههای گروهی نام او را به گونهای تكرار خواهند كرد كه هیچ كس پیش از این چنین نبوده است و این در واقع همان پیروزی است.»
مقایسه بین وضعیت حاضر و گذشته
هنگامی كه بین شور و شوق صدام و علاقهاش به شنیدن گفتههای منجمان و آنچه كه راجع به تمایل برخی از خلفای عرب در گذشته در این خصوص نقل میشود مقایسه به عمل میآوریم، ملاحظه میكنیم كه هیچ گونه سنخیّتی بین این دو دورة زمانی وجود ندارد. در شرایطی كه گذشتگان به گفتههای منجمان پایبند نبودند و بر مبنای ادعاهای آنها دست به جنگ نمیزدند و یا تصمیمی اتخاذ نمینمودند، كه این واقعیت در كتابهای تاریخی آورده شده و داستان فتح «عموریّه» نیز به آن گواهی دارد، صدام با جدیت به گفتههای منجمان عمل میكند و آنها توانستند او را به اتخاذ برخی تصمیمات ویرانگر ترغیب نمایند.
بیش از یك هزار سال پیش غیر از جاسوسی و شناسایی انسانی، وسایل و ابزار شناسایی دیگری در اختیار نبود؛ نه ابزار شناسایی هوایی بود و نه بیسیم، نه شبكههای ارتباطی بود و نه شناسایی الكترونیك و نوری و نه ماشینهای شناسایی. علاوه بر آن جنگ افزارهای آن دوران نیز از نوع بسیار ابتدایی بودند ولی امروز رایانههای دقیق، دستگاههای اطلاعاتی مفصل و فراگیر، سازماندهی حساب شده تسلیحاتی و آموزشی، فن فرماندهی میدانی و استراتژیك و همچنین پشتیبانی اداری، آمادگی روانی، اقدامات فریبكارانه و تدابیر و ابزار الكترونیكی، عواملی هستند كه لازم است انسان وقت خود را فقط صرف آنها نماید.
تكیة صدام به منجمان بیانگر وجود بخش تاریكی در بافت روانی او، و همچنین ناشی از احساس كمبود در زمینة توامندیهای استراتژیك (نظامی) میباشد. این روش خطرات عظیمی را به دنبال دارد. سرویسهای اطلاعاتی بیگانه میتوانند از طریق منجمان، صدام (فرماندهی كل) را وادارند، تا موضعی را كه آنها میخواهند اتخاذ نماید.
میزان تأثیرپذیری صدام از ثناگویی و ستایش، بر عراقیها نیز پوشیده نیست. وقتی پس از اشغال كویت شخصیتها از سطح جهان به سوی بغداد سرازیر شده بودند، حتی مردم عادی عراقی نیز میگفتند كه اینان از سوی دیگران تشویق و هدایت شدهاند تا صدام را جهت ماندن در كویت ترغیب نمایند و زمینه و بهانه نابودی عراق را فراهم سازند. بیشتر كسانی كه آمدند، به ویژه اعراب عملكرد او را در نزدش زیبا جلوه دادند و وی را به ماندن در كویت ترغیب نمودند.
برخی نیز میگفتند كشورهای بزرگ، از جمله امریكا، از ستارهشناسان استفاده میكنند، كه البته این كلام واقعیت ندارد.
بنا بر اطلاعاتی كه از منجمان مذكور و روابطشان با صدام به دست آمده و من تلاش نمودهام تا با استفاده از راههای ممكن این اطلاعات را پیگیری نمایم و تصادفاً به بخشی از آن نیز دست پیدا كردهام، معلوم میشود كه همة جادوگران و منجمان در پیشبینی اوضاع به صورت عمده بر وضعیت روانشناختی صدام تكیه نمودهاند. آنها در ارزیابی مقاصد و گرایشهای وی به صورت خیرهكنندهای از خود استعداد نشان دادند. از همین رو پیروزی را در سلامتی شخصی او عنوان میكردند. آنها سلامتی شخصی وی را، مبنای پیروزی و یا شكست قلمداد مینمودند.
چنان كه مشاهده میكنیم، صدام به گفتار منجمان عمل میكرد، به ویژه تا آنجا كه مربوط به قطعی بودن وقوع جنگ و همچنین ضرورت حفظ سلاحهای كشتار جمعی میگردد. ما اگر قائل به این فرضیه باشیم، كه جادوگران و منجمان عراقی قصد داشتند كه با بیان این گونه جملات به منافع مالی دست پیدا كنند و با نظرات صدام مدارا نمایند تا خود را از شرّ خشونت و قساوت وی برهانند، نمیتوان گفت كه منجم فیلیپینی، یعنی «اگری»، با چنین قصد و غرضی این گفتهها را سرهم كرده است. ولی بعید نیست كه او به منظور تحقق اهداف دوردست استراتژیك، از سوی طرفها هدایت شده باشد.
ما با بیان خلاصهای از این رویدادها به یكی از شیوهها و اندیشههای رژیم خودكامة صدام پی میبریم و در پایان چنین نتیجهگیری میكنیم، كه كشوری كه منجمان تا حدود زیادی در تشویق به اتخاذ تصمیمات ویرانگرش ایفای نقش مینمایند، نیاز به انقلابی فراگیر و عملیاتی اصلاحگرانه دارد؛ تا هر چیزی را بر سر جای خودش قرار دهد و هیچ ملاكی غیر از دموكراسی، ملاك عمل قرار نگیرد.
منبع:
كتاب: ویرانی دراوزه شرقی
نوشته سرلشكر عراقی وفیق السامرایی
مترجم عدنان قارونی
چاپ مركز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس
(مركز مطالعات و تحقیقات جنگ)
صص 417 - 431