كد خبر: 29743
تاريخ انتشار: 5 تیر 1390 ساعت 14:19
print نسخه چاپي
send ارسال به دوستان

اسم خواهرم را كه شنیدم، روح از بدنم خارج شد

گفتگو با یك زندانی سیاسی- 2

 

گفت و گو با علیرضا عزیزی، قسمت دوم

«آینده»، گروه تاریخ، مهدی سلیمانی، سید عمار كلانتری:همزمان با سالروز قیام 15 خرداد، بخش اول گفتگو با علیرضا عزیزی، زندانی سیاسی و مبارز قبل از انقلاب منتشر شد كه درسهایی عمیق و یادآوری های سودمندی هم برای نسل جوان امروز و هم آنان كه دوران مبارزه را پشت سر گذاشته اند، در بر داشت. در این بخش وی با تكمیل توصیف اقدامات وحشیانه ماموران ساواك، وارد این می‌شود كه چه عاملی باعث ددمنشی آنان می‌شد و چه عواملی به زندانیان روحیه  صبر و امید و استقامت می‌داد. وی فصل مشترك نیروهای مبارز را نیز از نگاه خود بیان می‌كند.

 

  * شما دیگر هیچ چیز را لو ندادید ؟

هیچ چیز. به لطف خدا دیگر لب باز نكردم. اینهایی را كه عرض كردم، می خواهم این نتیجه را بگیرم كه چقدر خداوند كریم در آن لحظه به داد من رسید كه چكار بكنم . اول كه به ذهنم رسید نقش بازی كنم و بعد در بقیه مراحل كه چگونه نقش را تكمیل كنم. حالا اتفاقاتی هم كه بیرون رخ داده بود را من خبر نداشتم. بعدها فهمیدم این جوان هم محلی ما سریع رفته بود مغازه و به كارگران ما گفته بود این جا هر چیزی هست همه را پاك كنید كه فلانی را تیر زدند و بردند. بعد هم خودش رفته بود باشگاه تاجیك كه نزدیك مغازه ما بود و جمعی از جوانان باشگاه كه در بین آنان فروشندگان مواد مخدر كه در جاسازی حرفه ای بودند را برده بود خانه ما و تمام سوراخ سنبه ها و جاسازی ها را پیدا كرده بودند و تمام كتاب ها و اعلامیه های ذكر شده را برده بودند پشت بام كه ساواك در همین لحظه می رسد جلوی در خانه. اینها می بینند صدای زنگ در بلند شد و تصمیم می گیرند از پشت بام فرار كنند. ولی چون ارتفاع زیاد بوده و نتوانسته بودند، همه كتابها و اعلامیه ها را ریخته بودند پشت بام همسایه . فقط اسامی بچه ها و جزوات همكاری ما با حسینیه ارشاد را نتوانسته بودند پیداكنند كه من لوله كرده بودم و بین حصیر اتاقها گذاشته بودم . البته ساواك هم پیدا نكرد و بعداً كه خودم آزاد شدم دیدم سرجایشان هستند . خلاصه اینها را ریخته بودند و خودشان آمده بودند پایین. ساواكی ها هم كه می آیند داخل، می بینند گویا منزل ما پاتوق جوانان محل و بعضا شرور است. اتفاقا در بین این افراد كسانی بودند كه من به عنوان دوستان و اهالی محل از آنها نام برده بودم و به خاطر همین جواب بارها صندلی را بر سرم می كوبیدند ولی سماجت در دادن این جواب مكرر، آنها را به این باور رسانیده بود كه دیگر مطلبی برای گفتن ندارم و به طرح سوالات دیگری می پرداختند. به عنوان مثال از من می خواستند اسم كسانی كه در محل دستگیر شده بودند را بنویسم و ارتباطم را با آنها بیان كنم. من هم می گفتم خیلی ها را در محل ما گرفتند ولی من آنها را نمی شناسم و فقط تعدادی كه به مغازه ما می آمدند را می دانم چه كسانی هستند.  می گفتند مگر نمی گفتی می رفتی مسجد دلگشا نماز می خواندی؟ هر كس می آمد مسجد اسمش را بنویس . من هم اسم اهالی محل را می نوشتم. اسم افراد 28 مردادی مشروب خور را می نوشتم و اسم دستگیر شدگانی كه به مغازه تردد داشتند از قبیل مهدی فرهودی، حسین كازركا و ... را هم می نوشتم. بعد می پرسیدند اینها كه به مغازه می آمدند چه می گفتند؟ می گفتم فقط خرید می كردند ولی اگر بحثی هم میان مشتریان میشد اینها نصیحت می كردند كه این كارها و مبارزه ها بیهوده است و كار به جایی نمی برد كه نهایتا چیزی نصیب بازجوها نمی شد.
اما نكته اینجا بود كه در بازجویی ها یم روی افراد بی تفاوت به عنوان دوست پافشاری می كردم و گپ زدن ها و صحبت های معمولی با معتادین را به تفصیل بیان می كردم و به لطف خدا وقتی ساواكی ها ریخته بودند داخل خانه ما، تمام این افراد نام برده شده با همان مشخصات داخل خانه ما بودند – البته برای پاكسازی آمده بودند– این بیچاره ها را هم كتك زده بودند و اسم و مشخصاتشان را نوشته بودند كه به لطف خدا با نوشته های من كاملاً تطبیق داشت.

 

هجوم به منزل شما چند روز بعد از دستگیری بود ؟

* همان روز دستگیری بود. خلاصه چند روز بعد، من باز برای اینها نوشتم كه اینها چه كسانی هستند و چگونه در محل هروئین توزیع می كنند؟ از طرف دیگر كارگرهایم بعد از آزادی تعریف می كردند وقتی مامورین ساواك آمدند داخل مغازه، كسی كه  گزارش می نوشته برگه هایش را روی یخچال می گذارد. برجستگی های زیر دستش اذیت می كرده و نمی توانسته بنویسد. چند بار كاغذهایش را جابه جا می كند تا جای مناسب پیدا كند و به خواست خدا این روكش را بلند نمی كند تا ببیند چه چیزی زیر دستش است كه اگر جزوه های آموزش ساخت مواد منفجره زیر روكش را دیده بودند، به هیچ وجه من نمی توانستم دفاع كنم و همه خواهرها و برادرهایم را هم با خودم نابود می كردند .
 
خلاصه مامور مزبور در گزارش می نویسد كه فلان ساعت آمدیم اینجا و مورد مشكوكی بدست نیامد، این دقیقاً همان ساعتی بود كه من زیر شكنجه بودم. جالب است بدانید یك مرتبه وقتی اعلامیه ها را تكثیر می كردیم، انگشت شصتم را گذاشتم و یك كپی بزرگ از  آن "علامت زشت" از انگشت شصتم گرفتم و گذاشتم داخل جعبه كمك های اولیه مغازه كه اگر مامورها زمانی ریختند و در جعبه را باز كردند، این را ببینند . اتفاقاً اینها رفته بودند سراغ جعبه و تا درش را باز كردند، آن علامت را دیده و فحش داده بودند و عصبانی شده بودند. یعنی همه اتفاقها نشان می داد من در یك فضای دیگری سیر می كنم و شخصیتم را چیز دیگری فهمیده بودند. ساواكی ها هم به خودشان فحش داده بودند كه حالا چی نصیب ما شده! بعد رفته بودند زیرزمین سراغ اتاق جاسازی ها.

در اتاق گرم خانه زیر زمین مغازه ما كارگرها فقط وسایل اضافی مثل شانه های تخم مرغ را می گذاشتند. اتفاقا چند عدد تخم مرغ هم بین این شانه ها جا می‌ماند كه به علت گرمی اتاق می گندد و محیط را متعفن می كند. كارگرها بعداً تعریف كردند ساواكی ها هم كه می بینند اینجا اتاق مخروبه ای است، از آنها می پرسند اینجا كجاست؟ كارگرها می گویند اینجا زباله و آشغال می ریزیم. دستور می دهند در را باز كنید. در را باز می كنند و بوی بدی بلند می شود. باز دستور می دهند این آشغالها را بریزید بیرون كارگر ها باز می گویند فقط آشغال اینجاست. خلاصه با اصرار ساواكی ها كارگرها شروع به تخلیه می كنند. ناگهان صدها سوسك از داخل اتاق حمله ور می شوند و از پا و سرو كله ساواكی ها بالا می روند . اینها هم فرار می كنند و می روند بالا.

حالا در آن انبار چه چیزهایی بود ؟


* تمام اعلامیه های امام و سازمانهای مختلف از سال 42 و رساله امام و بروشورهای جاسازی شده زیر كف همین اتاق بود. كارگرها تعریف كردند بعد از این كه ساواكی ها رفتند، آشغالها را ریختیم بیرون كه اتاق را نظافت كنیم. دیدیم كف اتاق عادی نیست. كف را كندوكاو كردیم دیدیم تمام كاغذها آن زیر است. گفتیم چه خاكی بر سرمان بریزیم؟ یكی شان گفته بود بین طبقه های توزیع ماست جاسازی كنیم و ببریم بریزیم بیرون شهر كه همین كار را هم می كنند. خلاصه اینها از خانه و مغازه هیچ چیزی علیه ما پیدا نكردند كه این واقعا به یك معجزه شباهت داشت و لطف حق تعالی بود.

از طرف دیگر در زندان گفته بودم خام خوار هستم و چیزی نمی خورم . چون گوشت های زندان یخی و وارداتی و نجس بود. به همین جهت به شدت هم تحلیل رفته بودم طوری كه وقتی من را از سلول تا اتاق بازجویی كه فاصله كوتاهی بود می بردند، بدنم به شدت می لرزید و نمی توانستم خودم را سر پا نگه دارم و بازجوها ناچار بودند مدتی مرا كنار بخاری بگذارند تا بدنم از لرزش بیفتد و حتی با یك سیلی محكم از حال می رفتم كه این همان چیزی بود كه من از خدا خواسته بودم.
پنج ماهی به همان منوال گذشته بود و من با یكی از دانشجویان مرتبط با سازمان به نام محمد بقائی و هم چنین یكی از اعضای هسته مركزی گروه شایگان كه از دوستان مصطفی شعاعیان بود به نام مهندس مختاری هم سلول بودم . هم سلولی ها به من می گفتند برای بازجوها خوب نقش بازی كردی، برای ما دیگر فیلم بازی نكن ناقلا ! چون فهمیده بودند من نمی توانستم سیگار بكشم. می گفتند بگو داستانت از چه قرار است . من هم چیزی نمی گفتم و خودم را به نادانی می زدم . صحبت با اینها هم جالب بود كه ان شاءالله بعدا نقل خواهم كرد. بالاخره من در میان هم سلولی هایم تنها زندانی بودم كه كسی به ملاقاتم نیامده بود و دلم برای خواهران و برادرانم تنگ شده بود؛ به ویژه برای گریه های خواهر كوچكم كه در سه سالگی همه عزیزانش را از دست داده بود و من تنها پناه او بودم.

ناگهان اتفاق دیگری افتاد؛ و به علت اعتصاب و شورش در دانشگاه آریامهر آن زمان (صنعتی شریف)  عده ای از دانشجویان را دستگیر و به كمیته مشترك آوردند. سال 54 – 55 بود و اوج خفقان و وحشی گری كمیته مشترك، و هر كس را می گرفتند، بیچاره اش می كردند. در این وضعیت ناگهان تمام طبقات كمیته مشترك پر از دخترها و پسرهای دانشجو شد و سلول های انفرادی تبدیل به سلول های پنج نفره شده بود. دیگر جا برای زندانی ها نبود. من هم نگرانی ام فقط خواهرهایم بودند. می ترسیدم برای تحت فشار گذاشتن من و اعتراف گرفتن از من دستگیرشان كنند. بچه هم بودند و چون سن و سال كمی داشتند، اگر می آوردندشان همه چیز را لو می دادند. من هم سرپرستشان بودم و در قبالشان احساس مسئولیت می كردم. هنوز هم نگران بودم مرحوم بخارایی درباره من چه گفته است. در همین اوضاع، دستگیری دانشجویان پیش آمد كه مامورین در همان دایره كمیته مشترك ضد خرابكاری به صورت دسته جمعی آنان را مورد ضرب و شتم قرار می دادند و لذا موج فریادهای بسیار زیادی از تمامی طبقات زندان بر می خاست. در این گیر و دار یك روز كه مرا برای بازجویی صدا زدند، احساس كردم صدای گریه خواهرم می آید و اتفاقاً آن دختر را هم آوردند طبقه دوم بند 3 كه من همان جا بودم. او را بردند برای بازجویی و شنیدم كه گفتند اسمت چیست؟ او هم اسم خواهرم را گفت . من دیدم خواهرم همین جاست اصلاً روح از بدنم خارج شد .

 

اسم كوچك خواهرتان را گفت؟

* بله . بعد پرسیدند دانشجوی كجایی ؟ گفت دانشگاه آریامهر . تا آن دخترك گفت دانشجوی آریامهر است، فهمیدم كه خواهرم نیست ولی حقیقتاً نیمه جان شده بودم. اصلاً شوك شدیدی به من وارد شده بود و حالم بسیار بد بود و حالی مثل محتضر پیدا كرده بودم. از خدا خواستم كه خدایا روح را از بدنم خارج كن . نمی دانم چه اتفاقی افتاد كه از شكنجه من منصرف شدند و امیری كه بازجوی مستقیم من بود چند لگد به كمرم زد و گفت این آشغال را ببرید و من را برگرداند داخل سلول . بعدا َََ آمدند من را بردند بند 5 . بند 5 به اصطلاح سكوی پرش بود كه از آنجا می بردند برای اوین . خوشحال شدم كه آمدم بند عمومی و از انفرادی نجات پیدا كردم. در ضمن وارد سكوی پرش شده بودم و امیدوار به رهایی . آنجا دیگر با افراد مختلف آشنا شدم و هفت هشت نفر آدم دیدم و منتظر بودم كه از این جنایتكده نجات پیدا كنم.

در همین حال و هوا بودم كه اتفاق جدیدی رخ داد :
یك روز داخل سلول نشسته بودم كه در سلول باز شد و یكی از رفقای دیرین به نام آقای "علی قنادها" -كه ارتباطات گسترده ای با اعضای سازمان داشت و از فعالین مكتب جعفری بود كه بعدها پایگاه عضو گیری سازمان شده بود و چندین مرتبه هم دستگیر شده بود - را انداختند داخل سلول . این دوست ما هم  ناشی گری كرد و با دیدن من مستقیم آمد طرفم. دست انداخت گردن من و گفت علی جان سلام . یك مرتبه تمام وجودم لرزید چون می دانستم بین بچه های سلول حتماً نفوذی هست. تا دست انداخت گردن من، در گوشش گفتم علی من اینجا معتادم و دیوانه، سریع برو و همین كاری را كه با من كردی با همه افراد سلول بكن. این طفلك هم رفت با همه همین كار را كرد . موقع خواب گفتم بیا كنار همدیگر بخوابیم. من كه نمی دانم اگر اتفاق دیگری بیفتد چكار كنم . كاری كه تو كردی اگر یك نفر لو بدهد قصه تمام است. ایشان هم بعد از دو سه روز كه با ما بود شروع كرد كه آقا من دیگر وضعم خیلی خراب است و به هیچ عنوان رهایم نمی كنند. تو سریع برو پیش شیخ تقویان و این كارها را بكن– این شیخ كسی بود كه با حاج داوود كریمی در  خانه های مخفی ارتباطاتی داشت و آنجا علاوه بر تبادل اطلاعات كارهای مطالعاتی هم می كرد، به عنوان مثال نسخه خطی كتاب سردار جنگل را تدریس می كرد. شیخ بسیار مبارز و با مطالعه ای بود و به تاریخ هم تسلط خوبی داشت – خلاصه به من گفت تو را با این وضعیت حتماً آزاد می كنند. من گفتم این طور نیست چون از بخارایی خبر ندارم و ممكن است درباره من چیزی گفته باشد. گفت اگر چیزی گفته بود تا الآن رس تو را كشیده بودند و حتماً روبه رویتان كرده بودند. اصلاً شاید هم مرده باشد. خلاصه گفت من می دانم تو را آزاد می كنند من هم وضعم خراب است و این دفعه دیگر به من رحم نمی كنند. وقتی آزاد شدی برو پیش بچه های فومنی و این كار را بكن ، آن كار را بكن و شروع كرد به اطلاعات دادن به من .

من به او گفتم علی! لاكردار! من دیگر نمی توانم. نگو این چیزها را به من، طاقت ندارم. علی هم گفت من نمی دانم باید بگویم. خدا من را فرستاده این چیزها را به تو بگویم. به شیخ تقویان بگو برود افغانستان سلاح ها را این طوری بكنند و خلاصه تمام اسرارش را به ما سپرد . حالا این حاج علی آقای قنادها رابط مستقیم شهید سید علی اندرزگو هم بود. من گفتم خدایا من تقاضا كردم روحم را از بدن خارج كنی، این چه مائده ای بود برایم فرستادی؟! مخصوصاً این چیزها را می گویم كه متوجه شوید انسان باید چه عقیده و انگیزه ای داشته باشد كه در این وضعیت قصه را ادامه بدهد . می گفتم آخر خدایا ؛ این دیگر چه اتفاقی بود. مگر من چه گناهی كرده ام كه این قدر باید بكشم. آخر من این همه طاقت ندارم!

جالب است كه در این اوضاع اسفبار، چند چیز به من تسلی می داد. مثلا یك جوان از معاودین عراقی بود كه به سازمان پیوسته بود و هم سلول ما شده بود. این جوان در قنوت نمازش با همان لهجه عربی می خواند " ربنا لا تزغ قلوبنا .... " و این دعا را بسیار زیبا می خواند و ما لذت می بردیم و با صدای دلنشین او تسلی پیدا می كردیم . یا مثلا  بعد از انتقال به بند عمومی وقتی از جنایتكده پایین نجات پیدا كرده بودیم، صبح هایی كه هوا صاف بود از خیابان فردوسی صدای ضعیف اذان می آمد و ما را از خواب بیدار می كرد كه این صدا برای ما بسیار دلپذیر بود. همه اذان هم نمی آمد مثلاً "اشهدان لا اله الا الله "می آمد و بسیار روح بخش بود. این موارد جزئی در آن شرایط پرمشقت به ما روحیه می داد و ما را در راهمان مصمم تر می كرد.

علی را بعد از اینكه اسرارش را برای من بازگو كرد، زیر شكنجه های وحشتناكی بردند و چون سلول های انفرادی پر شده بود او را به بند عمومی برمی گرداندند. وضع او آنقدر اسف بار بود كه من با آن وضعیت خودم دلم برایش می سوخت و از او نگهداری می كردم. برای دستشویی این بنده خدا را می بردم پایین. معذرت می خواهم مجرای ادرارش عفونت كرده بود، دنده اش شكسته بود و وضع بسیار ناراحت كننده ای داشت. -ایشان بعد از انقلاب هم عضو كمیته مركزی بود و بسیار زحمت كشید و متاسفانه الان خانه نشین شده و كسی هم به فكر او نیست.- به هر حال وضع علی خطرناك شد و او را به بیمارستان بردند و به این ترتیب این مرتبه با امانت هایی كه علی نزد من سپرده بود تنها شدم.

بعد از حدود یك هفته یك روز درب سلول باز شد و دوباره علی وارد سلول ما شد . وارد شد و گفت حاج علی آقا تبریك می گویم . گفتم چه تبریكی ؟ گفت می دانی كجا بودم ؟ گفتم نه. گفت بغل تخت بخارایی . گفتم یعنی زنده است ؟ گفت آره ؛ بیمارستان كه رفتم بین تخت ها پرده بود ونمی توانستیم با تخت بغلی ارتباط داشته باشیم و  اگر پرده را كنار می زدیم مامورها می ریختند سرمان . ولی من دلم را به دریا زدم و گفتم بگذار ببینم تخت بغل دستی كیست . دیدم بخارایی است . تا او را دیدم گفتم من از پیش علی می آیم. بگو جریان چیست ؟ گفت : "هیچ چیز. من گفتم این بابا(منظورش من بودم) آدم پرتی است و ما می خواستیم از امكانات  مغازه اش استفاده كنیم. این بدبخت ماست بنده. ما هم چند بار به مغازه اش رفتیم و آمدیم. بعد پرسیدند رابطتان كه بوده ؟ من هم گفتم اكبر."  به لطف خدا تمام حرف های بخارایی با فیلم هایی كه من بازی كرده بودم تطبیق داشت . كم كم جریانات دانشگاه تمام شد و علی را بردند پایین. من را هم دیگر طرف اتاق شكنجه نبردند و من كه از غذای زندان نمی خوردم خیلی تحلیل رفته بودم.  فقط نان خشك می خوردم كه نمیرم و خودكشی حساب نشود.

تیر ماه یا مرداد ماه بود و من در حال مرگ بودم كه گفتند می خواهیم آزادت كنیم. من باور نمی كردم آزاد كنند و فكر می كردم می برند كه بكشند. تا آمدم خیابان و آفتاب به صورتم خورد و روشنایی به چشمانم خورد كه تمام خیابان شروع كرد به چرخیدن دور سرم . اصلاً نمی دانستم چكار می كنم ، داشتم از خیابان رد می شدم و فقط احساس می كردم ماشین ها سر می خورند روی زمین . همین طور صدای بوق می شنیدم. تا رسیدم آن طرف خیابان، چشمم خورد به ساختمان مخابرات میدان توپخانه آن زمان. دوباره سرم شروع كرد به چرخیدن و نزدیك بود زمین بخورم كه یك تاكسی آمد جلوی پایم و گفت كجا می روی ؟ گفتم : خانه . گفت بیا بالا.

سوار شدم و تاكسی هم ما را آورد جلوی در مغازه پیاده كرد و رفت. بعداً كه حالم جا آمد به خودم گفتم من كه آدرس به این ندادم اصلا پولی نداشتم كه به او كرایه بدهم از كجا فهمید كجا برود !  غافل از این كه ماشین ساواك بوده و مرا مستقیم آورده در مغازه . مرحوم عمویم كه بعد از من هم مغازه را اداره می كرد و هم برادر و خواهرهایم را سر پرستی می كرد، داخل مغازه بود . من وارد مغازه شدم ولی عمویم من را نشناخت. كارگرها هم نشناختند و از صدای من فهمیدند و شروع كردند به گریه كردن . من را آوردند خانه. خواهر كوچكم هم هر كاری می كردم قبول نمی كرد و می گفت تو برادرم نیستی . فردای آن روز هم خواهردیگرم با شوهرش آمدند برای دیدنم و فهمیدم خواهرم ازدواج كرده. چون وقتی برای ملاقات با من به زندان مراجعه كرده بودند ساواكی ها گفته بودند در درگیری به درك واصل شده. كفش های من هم كه خونی شده بود فكر كرده بودند واقعاً كشته شده ام .

چند ماه هم صبر كرده بودند وقتی خبری نشده بود، خواهرم ازدواج كرده بود. شوهرخواهرم من را سوار ماشین كرد و گفت برویم دوری بزنیم . یك نصف روز دور زدیم و چون حال من خیلی بد بود برگشتیم خانه. یك طرف بدنم از پنجره ماشین آفتاب خورده بود و چون برای اولین بار آفتاب می خورد سیاه شد . نصف صورتم سفید و نصف دیگر سیاه و دست ها و گردنم هم همین طور .

از فردا كمی كه حالم جا آمد و با آن حالی كه ذكر كردم رفتم مغازه ، تمام مردم می آمدند و این وضعیت سفید و سیاه را می دیدند و می گفتند ببین چه بر سر این بیچاره آورده اند! دو سه روز بعد باز حالم خیلی بد شد و و روزی صدها و یا هزاران عطسه می كردم و صورتم باد می كرد و خون بالا می آوردم و هذیان می گفتم. بعد كه برایم تعریف می كردند می گفتم واقعا ًاینها را من گفتم؟ معده ام نابود شده بود كه حتی می خواستند عمل كنند و معده ام را بیرون بیاورند. خلاصه در حال مرگ بودم .

بعد از چند ماهی كه حالم كمی بهتر شد، حاج اصغر شهرابی كه عرض كردم بزازی داشت و با ما برای جاسازی اعلامیه ها همكاری می كرد، آمد پیش من و گفت حالا كه حالت بهتر شده باید چیزی را به تو بگویم . این كسی كه در مغازه ماست ، ساواكی است – فراهانی نامی بود – این را برای تو گذاشته اند . من فهمیدم آزاد شدنم آزادی نبوده، بلكه برایم تله گذاشته اند. چهار پنج ماه همین طوری گذشت و من دیدم نمی توانم این طوری ادامه بدهم، اول به شركتی كه قبلا در آن كار می كردم رفتم و بعد از مدتی بیرون آمدم و رفتم مدرسه دخترانه رفاه و گمنام به عنوان راننده مشغول كار شدم. ولی  مسئولانش من را شناخته بودند و من را گذاشتند سرویس خواهرهای مهدی رضایی . با خودم گفتم خدایا این چه داستانی است ؟ هر چه ما می گردیم در روی همین پاشنه می چرخد !!! چون نمی خواستم خودم را معرفی كنم، نمی توانستم اعتراضی هم بكنم .

آنها هم با شناخت گذاشته بودند؟


* بله شناخته بودند و من هم خبر نداشتم . آخر هم نفهمیدم چه كسی خبر داده . آنجا سه نفر در بخش موتوری بودند . آقای آشتیانی مسئول و محمد آقا و آقا شجاع مكانیك های آن قسمت. ضمنا آقا شجاع قبل از ضربه سازمان به عنوان راننده بدیع زادگان نیز فعالیت می نمود و ماشین های جیپ اوراقی را رنگ ارتشی می زده و او را به عنوان سرهنگ ارتش این طرف و آن طرف می برد. خلاصه در كار انجام شده قرار گرفته بودم و كاری از دستم بر نمی آمد . خلیل رضایی – پدر رضایی ها – هنگام سوار شدن بچه هایش نزد ماشین می آمد و وسایل بچه ها را به من می داد، اما من را نمی شناخت . مادرشان هم به همین ترتیب با من تماس می گرفت و ساواك فكر كرد این مرتبه با رضایی ها ارتباط برقرار كرده ام.
یك روز در مدرسه رفاه ایستاده بودم كه یك جیپ آمد و سه نفر پیاده شدند كه قیافه های عادی نداشتند و من حدس زدم ساواكی باشند. قبل از اینكه آقای آشتیانی و دیگران بروند من رفتم جلو. آقا شجاع كه پشت سرم بود گفت بگذار من بروم . گفتم نه خودم می روم . آمدم جلو گفتم بفرمائید؟ گفتند با آقای عزیزی كار داریم . گفتم شما ؟ گفتند از دوستانشان هستیم . حدسم درست از آب در آمده بود و آقا شجاع هم فهمید .گفتم ایشان سرویس برده و در راه ماشینش پنچر شده، بچه ها را فرستادیم كه سرویس را برگردانند.  شما بفرمایید داخل منتظر باشید. آقا شجاع هم به قول معروف گوشی آمد دستش و فهمید كه ما هم داستانی داریم. ساواكی ها گفتند: نه ما همین جا منتظر می مانیم ؛ از ما اصرار و از آنها انكار . ما رفتیم داخل و شجاع هم گفت ناقلا آره ؟ ! فوری من را برد از در دیگر مدرسه و وقتی دید آنجا پاك است، ما را فراری داد . ما هم رفتیم و تا پیروزی انقلاب متواری شدیم .

چه سالی بود ؟

* اوائل سال 57.

یعنی زندان 5 ماه طول كشید؟

* خیر نزدیك 8 ماه بودم. ولی همان طور كه اشاره كردم با توجه به وضعیتم ظاهرا آزادم كردند ولی در اصل در تله بودم.

پس مدتی هم پس از آزادی در تله ساواك بودید ؟

* بله . حدودا یك سال در تله بودم.

سفارش های علی قنادها را كه دیگر انجام ندادید؟

*چرا دیگر . وقتی آمدم بیرون این بار با احتیاط و حساب شده سراغ شیخ رفتم و پیغام را رساندم ،  پیش حاج داوود رفتم و خلاصه دوباره فعال بودم  تا پیروزی انقلاب. البته قبل از پیروزی و در جریان آزادسازی زندانیان شاهد آزادی مرحوم بخارائی هم بودم كه به استقبالش رفتم. همدیگر را در آغوش گرفتیم و گفتم : ناقلا تو خودت را راحت كردی و مرا فرستادی به كشتارگاه كه دمار از روزگارم در بیاورند. خندید و گفت هر چه سرت آمد نوش جانت!!!

یعنی قبل از پیروزی انقلاب یك سری زندانی را آزاد كردند؟

* بله .

به چه مناسبتی ؟

* بختیار كه آمد همه زندانی های سیاسی را آزاد كردند.

بعد از آن دوباره شما را گرفتند ؟

* دوباره در تعقیب و گریز قرار گرفتیم كه داستانش را بعداً خدمتتان می گویم .
می خواهم از این قصه خارج شویم وچند نكته را بگویم . اولامن قرار نبود این طوری صحبت كنم ؛ شاید خواست خدا بود. گرچه باز هم خیلی وارد شكنجه نشدم. ولی می خواستم بگویم وقتی مبنا و فونداسیون اشتباه قرار داده شود ، انسان تا انتها می رود. این طور نیست كه در یك شلاق خلاصه بشود . من گاهی اوقات شكنجه ای راكه از صدای بچه های دیگر متحمل می شدم، از شكنجه های خودم برایم سخت تر بود . یك بار یكی از بازجوهای ساواك به نام "هوشنگ قصاب" روبروی سلول من داخل بند، یكی از بانوان مبارز به نام "نور السادات" –كه فامیلی اش را نمی دانستم – را آنقدر شكنجه كرد و آن قدر این بنده خدا جیغ كشید كه دیگر صدایش در نیامد.

حتی از در و دیوار هم سوژه ای برای اذیت و آزار روانی درست می كردند.  مثلاً داخل بند یك بخاری پلار گذاشته بودند ولی دودكشش را برداشته بودند. این دود از بالای سلول می رفت داخل بند و می خواست از بالای بند بیرون برود . آنجا یك توری آهنی بود كه دوده به آن گیر می كرد. یك لامپ هم آن طرف توری بود كه نور سلول را فراهم می كرد . این دود هم تنفس مارا داخل سلول خراب می كرد و هم به این توری قندیل می بست . نور كه به قندیل ها می خورد....

 روشنایی حتماً از بین می رفت .

* نه؛ كاش روشنایی از بین می رفت. این قندیل ها نقش های شبح مانندی روی سقف و دیوارها درست می كردند. ما كه از نظر روانی تحلیل رفته بودیم این نقش ها خیلی برایمان اذیت كننده بود. دائماً هم صحبت از جنایت و كشتار وخون بود، این اشباح روی سقف را هم جلوی چشمانمان می دیدیم و اعصابمان خرد می شد و حالت روانی به ما دست می داد. با خمیر می زدیم به این اشكال. نگهبان ها هم كتك مان می زدند ولی ما تن به كتك خوردن می دادیم كه این اشكال را با خمیر نان بزنیم . می خواهم بگویم انسان اگر اساس را اشتباه بگذارد از شلاق شروع می شود و حتی از دود هم برای آزار استفاده می كند. تجاوز و این  مسایل كه جای خودش را دارد.

در این عرصه هر كس كه باشد، پسر پیامبر خدا هم باشد، اگر مبنا را اشتباه بگذارد تا آخر خط می رود و حد یقف ندارد. یك وقت ما مبنا را می گذاریم بر كرامت انسان. به نظر من تمام حركت های قبل از انقلاب بر این اساس بود كه انسان یك كرامتی دارد و این كرامت خدشه دار شده است. این مساله به  تمام موضوعات فرهنگی، اقتصادی سیاسی و ... قابل تعمیم است.

تمام گروه های مبارز و مخالف در این مساله پایمال شدن كرامت انسانی اتفاق نظر داشتند، حتی ماركسیست ها را هم در نظر بگیرید؛ شما فكر نكنید مبارزات به چند نفر بچه مذهبی خلاصه شده بود. بسیاری از افرادی كه فقط عرق ملی داشتند هم جانفشانی های زیادی می كردند. اصلا مقاومت جانانه بعضی از ماركسیست ها – حالا كاری نداریم به اعمالی كه بعدها مرتكب شدند كه آن اعمال هم به جای خود محكوم است- به همه نیرو می داد. من یادم هست هم سلولی هایم تعریف می كردند كه به كتیرایی پابند می زدند و می خواستند با صدای حركت زنجیر این پابند جو رعب و وحشت درست كنند. برعكس كتیرایی كه در سلول راه می رفت از صدای چكاچك راه رفتنش همه تكریم می كردند، به وجد می آمدند و شروع به شعار دادن و سرود خواندن می كردند و سرود "ای عزیزان..." را می خواندند .

منظورم این است كه همه گروه ها اعم از دیندار و سكولار وهر چیزی اسمش را می گذارید دیدند كه این كرامت انسانی پایمال شده و هر كدام با انگیزه و هدف و روش شان به دنبال احیای این كرامت بودند. ولی متاسفانه بعد از انقلاب ما یك معادله یك مجهولی تعریف كردیم و به اینجا رسیدیم.
این را عرض كردم به عنوان این كه ما دنبال چه چیزی بودیم. البته من برای مصاحبه پیش زمینه و جمعیت خاطر نداشتم و شاید هم خواست خدا بود كه یكسره وارد داستان شوم.

 

یعنی همان عامل كرامت انسان بود؟ این قدر این موضوع ایجاد انگیزه می كرد؟

* ببینید بنده در یك خاستگاه ایدیولوژیك و مذهبی رشد كرده بودم و چنان انگیزه های دینی در من رسوخ كرده بود و به من این توانایی را می داد كه در سخت ترین شرایط از خود ایستادگی نشان بدهدم. چون خیلی از افراد هم بودند كه با یك سیلی در هم می شكستند و افراد زیادی را به زندان می كشاندند. باید بررسی كنیم كه چه عاملی باعث می شد یكی این گونه باشد و دیگری آن طور. مثلا آقای مهدی فرهودی كه سینه اش حامل اسرار زیادی از جریانات انقلاب بود هم زمان با بنده در زندان بود. نه یك كلمه ایشان علیه من گفت و نه من یك نكته علیه ایشان گفتم. واگر عنایات و تفضلات خداوند شامل حال بنده حقیر نمی شد من هم باید حداقل 40 – 50 خانواده را به زندان می كشاندم. از دوستانی كه با هم به جلسات حسینیه ارشاد و مسجد قبا و مسجد هدایت می رفتیم گرفته تا جلسات آیت الله نوری و جائی كه احمدرضا كریمی در آن نقش بسزایی داشت و هم چنین بخش عمده ای از بچه های سازمان مثل مرحوم جوان خوشدل،  رضا خاكسار، حسن فرزانه، برادران خانعلی، مهدی فرهودی را باید لو میدادم. ازاعضای مكتب جعفری گرفته تا سایر چهره های مبارز نظیر حاج علی قنادها و تمام بچه هایی كه با حاج داوود و شهید بشر حق بودند را باید دست ساواك می سپردم كه حتی به خاطر دارم بعضی از همین افراد با جواز مرحوم پدرم از كشور خارج می شدند. نه اینكه خدای ناكرده بخواهم بگویم من ناقابل كسی بودم. نه ولله!! من همیشه ابا داشتم و خجل بوده ام از این كه مصاحبه كنم اما منظورم این است كه باید بررسی و موشكافی شود كه چه می شود كه انسان در برابر آن همه سبعیت و جنایت ایستادگی كند و تا حد مرگ مقاومت كند، تا از فجایعی كه بر اثر اعتراف ساده او بوجود می آید جلوگیری كند. این موضوع بسیار قابل تامل و قابل مطالعه ای است و حداقل می تواند دستمایه محققینی باشد كه در پی كشف اسرار وجودی این موجود ناشناخته (انسان) هستند.

به عنوان حسن ختام مایلم پایان این مصاحبه را با شخصیت گرانقدر حضرت امام (ره) مرتبط نمایم؛ زیرا به واقع او كسی بود كه با نقش كلیدی در رهبری نهضت، آرمان های چندین ساله مبارزین و دلیرمردان این سرزمین برای سرنگونی نظام شاهنشاهی و در آغوش گرفتن موهبت استقلال و آزادی را تحقق بخشید، اگر چه این نهال آن گونه كه باید آبیاری نشد كه خود بحث مفصلی را می طلبد.
به نظر بنده ایشان دو خصیصه بارز را دارا بودند كه در كمتر رهبر انقلابی و هم چنین مجتهدین شیعه از ابتدا تا كنون دیده شده است و اگر در نظام جمهوری اسلامی همّ و غمّ بیشتری صرف نهادینه شدن و اجرائی شدن این دو خصیصه می گردید امروز شاهد بسیاری از كاستی ها و زشتی هایی كه  با آنها دست به گریبان هستیم، نبودیم. آن دو خصیصه عبارتند از حمایت بی دریغ از محرومین و مستضعفین كه از جانب خود ایشان با تعبیر زیبا و گویای "جنگ بین فقر و غنا" یاد میشد و خصیصه دیگر "پاسداشت كرامت انسانی" بود. افرادی كه با سیره امام (ره) آشنا هستند میدانند كه ایشان از ابتدا ضدیت شدید و آشكاری با تحقیر انسان ها در هر سطحی داشتند و حتی در آن سخنرانی معروف شان خطاب به شاه نیز فرمودند كه "من دلم می خواهد كه تو آقا باشی نه نوكر!!" یعنی حتی حقارت شخصی كه او را منشا همه فسادها و جنایت ها می دانستند را بر نمی تافتند، و از او در مقابل آمریكا به عنوان مظهر آشكار طاغوت مطالبه سربلندی و آقائی می نمودند. در پایان از شما دوستان كه این فرصت را در اختیار بنده قرار دادید تا به سهم خودم بخشی از شرایط آن زمان و انگیزه ها و آرمان های مبارزین را بازگو كنم تشكر می كنم و امیدوارم در فرصت های آینده بتوانیم بحث را ادامه دهیم، موید و منصور باشید.

ما هم از شما متشكریم كه وقت خودتان را در اختیار ما گذاشتید ، امیدواریم توانسته باشیم مطالب مفید و قابل استفاده ای از ناگفته های انقلاب را به عرض خوانندگان محترم رسانده باشیم.


نظرات بینندگان:
البته كسانی هم یك سیلی برای انقلاب نخوردند الان در نقش تئوریسین و میداندار چه بساطی به كرده اند.
ما مخلص آقای عزیز و امثال ایشان هستیم. شرمنده ایم كه نتوانستیم پاسخ مناسبی به ایثارهای ایشان بدهیم. دست شان را می بوسم
55
2
کد: 354365  | 5 تیر 1390 ساعت 18:29
خیلی جالب بود...
16
1
کد: 354482  | 5 تیر 1390 ساعت 20:09
ستاد بزرگ ارتشتاران؟؟
2
0
کد: 354847  | بابا  | 6 تیر 1390 ساعت 00:32
این چه تیتر مسخره ایه؟
تیتر : "اسم خواهرم را كه شنیدم، روح از بدنم خارج شد"
متن:"اسم خواهرم را كه شنیدم، روح از بدنم خارج شد ولی دیدم خواهرم نیست!"
20
2
کد: 355025  | 6 تیر 1390 ساعت 08:15
كجایند مردان بی ادعا
21
1
کد: 356779  | 7 تیر 1390 ساعت 00:44

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
* متن نظر: