در ایام دبیرستان معلمی داشتیم كه در میان دانش آموزان به خشونت و صلابت بیش از حد شهره بود. در دورانی كه به دنبال تحولات سیستم آموزش و پرورش و البته مهمتر از آن به دلیل شرایط فیزیكی محصلان، كسی دیگر از چوب معروف معلم ترسی نداشت، این آقای معلم كسی بود كه چوبش كه هیچ، یك اشارت ابرویش احوالات جماعتی را دگرگون میكرد. از حق كه نگذیم، با تمام این تفاسیر چندان دست بزن نداشت اما وای كه اگر كار به جایی میرسید كه بخواهد دست روی كسی بلند كند.
روزی از روزها شد آنچه نباید میشد و كار به جایی كشید كه نباید میكشید، آقا معلم عنان خویش از كف داد و یكی از همكلاسیهای ما را چنان كه افتد و دانی به باد كتك گرفت، شخص كتك خورده محسن نامی بود كه از بد حادثه قلدر كلاس و مدرسه بود. القصه نمیدانم چگونه اما بالاخره ماجرا ختم شد. چند روز گذشته بود كه اتفاق عجیبی در مدرسه افتاد. هر جای مدرسه می رفتی و به هر گوشهای سرك میكشیدی، صحبتهای در گوشی حاكی از این بود كه «محسن با فلان معلم دعوا كرده است». یعنی شان كسی كه تا حد امكان كتك خورده بود، تا سطح یك طرف دعوا بالا آمده بود، البته به تدریج بالاتر هم میرفت.
حقایق به طرز بیشرمانهای واژگونه شده و در سطح مدرسه پیچیده بود. به طوری كه همه انگشت تعجب به دهان میگزیدند كه چطور كسی جرات كرده، جلوی فلانی قد علم كند. فهمیدن اینكه این شایعه كار خود محسن بود چندان دشوار نبود اما آنچه جالب تر مینمود این بود كه این شایعه چنان قوت گرفته و با هیاهو درآمیخته و به گوش خود محسن رسیده بود كه حتی او هم دیگر اصل ماجرا را به بوته فراموشی سپرده و باورش شده بوده كه توانسته از خجالت آقا معلم بداخلاق در آید. حتی در مقابل ما كه شاهدان عینی حادثه بودیم هم ذرهای پا پس نمیكشید و كراراً از نبردهای افتخارآمیز كازرون و ممسنی در كلاس و از رشادتهایش در مصاف با آقا معلم داد سخن میداد. بد تر از محسن خود ما بودیم، خود مایی كه شاهدان عینی واقعه بودیم هم بعد از مدتی مسخ شده بودیم و كم كم باورمان شده بود كه محسن دست به اقدام محیرالعقولی زده است.
اوضاع و احوال آشفته این روزهای ما بیشباهت به «فتوحات محسنیه» نیست. مسابقه فوتبال ایران و برزیل خود گویای همه چیز است. احتیاجی به توضیح اضافه نیست. با بوق و كرنا به استقبال مسابقهای رفتیم كه همه میدانستیم در آن حرفی برای گفتن نخواهیم داشت، اما چنان غوغایی به راه انداختیم و بر تنور خوشخیالیهای خود دمیدیم كه كم كم خودمان هم احساس كردیم شگفتی ساز آوردگاه امارات خواهیم شد و به طرفه العینی قهرمان پنج دورهای جهان را از میدان به در خواهیم برد.
خود ما كه هیچ، خود فوتبالیستها و مسوولین فوتبال هم كه قاعدتا بهتر از هر كسی به تواناییهای فوتبال ملی ما آگاهند، بدتر از ما باورشان شده بود كه شكست برزیل دور از دسترس نیست. مسابقه ایران و برزیل انجام شد و همه دیدیم كه تیم ملی كشورمان سه گل خورد و به همت دروازبان سرحالش حداقل چند گل دیگر نخورد. 90 دقیقه تحقیر شدیم و بازیكنانمان را به دنبال توپ دواندند. انگار كه بازی «آقا وسط» بود و برزیل فقط تمرین میكرد.
همه روند بازی را دیدیم و به خوشخیالیهای قبل از مسابقه، حسابی خندیدیم. پس از آنكه فیلمان موش زایید، انتظار همه چیز را داشتیم الا اینكه كارشناسهای تلویزیون در تحلیل بازی بگویند تیم ما خوب بازی كرد! دقیقا مثل محسن قصهی ما كه در پیش چشم ما كتك خورده بود اما میگفت كه او آقا معلم را زده است. بعید نیست كه پس از گذشت چند روز متقاعدمان كنند كه تیم ما یكپارچه حمله بوده و برزیل به كمك شانس و اقبال برنده مسابقه شده است. چنانچه البته در همان لحظات اولیه پس از اتمام مسابقه بزرگ(!) هم از ناباورانه از اشتباهات داوری مینالیدند.

البته در اینكه اینطور مسابقات برای فدراسیونیها بازی دوسر برد است شكی نیست، چرا كه در صورت شكست، مردم را به واقعبینی فرا میخوانند و خودشان واقعبین تر از همه، فرسنگها فاصله بین سطح فوتبال دو كشور را به رخ میكشند و در صورت یاری بخت و اقبال و فلك، یعنی تساوی یا پیروزی، فوتبال ملی را فرا آسیایی میخوانند و ملیگرایانه سرود «ورزشكاران، دلاوران، نامآوران...» زمزمه میكنند.
اما ای كاش كه این روحیه فقط منحصر به همان فوتبال ما بود. دیریست كه ره گم كرده ایم. چند روز پیش در همایشی شركت كرده بودم، یكی از مسئولان اجرایی حاضر در مراسم كه از مدیران میانی دستگاه مطبوعش بود، در سخنرانی خود از صنایع خاصی میگفت كه به تازگی در كشورمان ایجاد شده است. موارد را یك به یك بر میشمرد و به تعداد كشورهایی كه در حال حاضر دارای آن تكنولوژی خاص هستند اشاره میكرد. عدد كشورهای دارای فن آوری، در هر مورد نسبت به مورد قبل كمتر میشد. كار به جایی رسید كه اعلام شد در یك صنعت خاص، فقط ما و آمریكا دارای فنآوری هستیم. در نهایت، ناباورانه از صنعتی شنیدیم كه تنها ایران دارای آن است و حتی آمریكا هم تكنولوژی ورود به آن را ندارد.
نگاهی به اطرافم انداختم، چهره تك تك حضار مملو از حس میهن پرستی و غرور ملی بود. ناخودآگاه یاد چند ماه پیش افتادم كه برادرم یك خودروی وطنی صفر كیلومتر از یك خودروساز وطنی خریده بود و وقتی با هم به منظور تحویل گرفتن خودرو به نمایندگی رفتیم، سیستم ترمز خودرو صفر كیلومتر كار نمیكرد (اطلاعات خودرو و خودروساز و نمایندگی در صورت لزوم قابل ارائه است). از این دست اخبار در باب فتح قلل رفیع علم و دانش و فن آوری، كم منتشر نمیشود. مگر همین چند وقت پیش نبود كه گفتند جوان نخبه ایرانی در اختراعش قوانین فیزیك را نقض كرده است؟ فكر میكنید آن جوان نخبه و منتشر كنندگان این خبر نمیدانند چنین چیزی اصلا ممكن است یا خیر، آنها كه هیچ، حتی كسی كه فقط فیزیك دبیرستان را مطالعه كرده باشد هم می تواند از میزان صحت چنین چیزی اطمینان حاصل كند.
پس قبول كنید مشكل آنها نیستند، مشكل ماییم كه در پس هر اینچنین خبری، هلهله میكنیم و با رگهای متورم شده به خودمان میبالیم و از این همه نخبگی اشك شوق میریزیم. مطمئن باشید كه تا بستر پذیرش در بین ما فراهم نباشد، كسی چنین چیزهایی را نمیگوید. مشكل اساسی نهادینه شدن این روحیات «هیاهو برای هیچ» در وجود تك تك ماست. «خودمركزانگاری تاریخی» و هر چیزی را به منشاء تاریخی ایرانی وصل كردن كم بود، حالا غوغا سالاری و روحیه «خود اول بینی» مفرط هم به آن اضافه شده است. ای كاش به همان تاریخ ده هزار ساله مظلوممان قناعت میكردیم و كمافیالسابق فقط همان را دائماً به سر دیگران میكوفتیم.
غرض سیاهنمایی نیست، اطمینان داشته باشیم كه كسی از پیشرفت كشورش ناراحت نمیشود، اما به قول «حسن نراقی» در «جامعهشناسی خودمانی»، اولین مرحله در رفع عیوب، پذیرش وجود عیوب است. به همان بحث فوتبال برگردیم، تا زمانی كه نپذیریم دیگر آقای فوتبال آسیا نیستیم، چطور میتوانیم برای پیشرفت و موفقیت برنامهریزی كنیم. وقتی پیشفرض ذهنی همه این باشد كه ما بهترین هستیم، دیگر برنامه ریزی معنایی ندارد، اصلا برای چه برنامه ریزی كنیم، برای رسیدن به مرتبه ای كه سالهاست به آن رسیدهایم؟ حداقل با خودمان با صادق باشیم، اصلا تا به حال كسی با خودش فكر كرده است كه كجای دنیا اینقدر در گفتن رتبه كشورشان در امور مختلف در منطقه و قاره و دنیا اصرار میكنند؟ آیا همین یك نشانه نیست؟