در باره فریدون توللی سخن بسیار است. سابقه ای نه چندان مثبت و در عین حال شعری روان و سعدی گونه كه زاییده دیار ادب خیز فارس است. سالهایی كه در حزب توده بود و بعدها كه به جریان سوم خلیل ملكی پیوست و زمانی كه در كنار برخی از سران رژیم گذشته قرار گرفت و آب توبه او با سرایش شعر خاكبوس.
توللی در شعرش همزمان با نقد سنت، تجدد را می كوبید و همان هنگام از مظاهر دینی و مذهبی مینالید و به عالمان و زاهدان آن دیار – به ویژه عالم بلند پایه مرحوم آیت الله سید نورالدین حسینی شیرازی - بد می گفت تا زمانی كه سر به سر برخی از وكیل الدوله ها و و امیران ولایات و بزرگان می گذاشت و آنگاه كه در دایره دوستداران نوكران شاه وارد شد. اینها همه در پرونده او فراوان است.
شاهكار او التفاصیل، پرده ای از این علائق مختلف است كه مع الاسف برخی از صفحات آن بسیار سیاه است و برخی بسیار انسانی و برخی به رنگهای دیگر.
نویسنده این سطور پیشتر تصور منفی از او داشت و هنوز هم با توجه به بسیاری از آنچه از وی برجای مانده همچنان می اندیشد.
در این اواخر، یعنی سال 1376 دانشجویی پایان نامه ای در باره او نوشت و عنوانش را گذاشت: نقش فریدون توللی در ادبیات سیاسی و اجتماعی دوران دیكتاتوری محمدرضا شاهی. (نام این دانشجو محمدرضا تبریزی شیرازی است كه این هم خود بدیع است كه كسی همزمان تبریزی شیرازی باشد).
این نویسنده شرحی از مبارزات توللی به دست داده كه بسیار طولانی است. با این حال در فصل اخیر آن با اشاره به این كه اسدالله علم در سال 1344 سراغ توللی رفت و بسیار زیركانه او را تحویل گرفت تصریح می كند كه این سومین دوره از ادوار زندگی توللی است كه البته این بار با یك چرخش 180 درجه ای به عقب و واپسگرایی و سقوط و انحطاط اخلاقی همزمان در ادب و سیاست همراه است.
این پرده اخیر برای روشنفكری كه عمرش را در ادعای مبارزه با دیكتاتوری سپری كرده بود. چیز شگفتی نبود. وضعیت غالب روشنفكری در كشور ما چنین بوده و از سران روشنفكر مشروطه هم بسیار و بسیار كسان را می شناسیم كه سر در لاك خویش كردند و خواسته و ناخواسته عمله رضاخان مستبد شدند. و البته معدود و بسیار معدود كسان را به سان دكتر مصدق باید استثنا كرد كه در آن حوالی نرفتند و البته آن زمان مانند مدرس به جدالی هم برنخاستند.
آقای تبریزی شیرازی تلاش می كند نشان دهد توللی شخصیتی مبارز بود كه در سروده هایش چنان آواز و آوازه خروشانی داشت كه بر اثر خواندن برخی از اشعارش موی بر بدن راست می شود:
خواب می دیدم به ایران گشته بر پا انقلابی
وز دل این شام وحشتزا دمیده ست آفتابی
بر سر هر كوی و بازاری بپا گردیده داری
گردن هر نابكاری، رفته در خم طنابی
اما همین نویسنده، در این نكته در می ماند كه چگونه این بار تولّلی افسون اسدالله علم شد و خط بطلانی بر آن همه سابقه كشید. حیف و صد حیف.
با این همه، من فكر نمی كردم حس مذهبی خاصی در توللی برجای مانده باشد. اما با كمال شگفتی قصیده ای بس زیبا با عنوان خاكبوس از وی دیدم كه در سفر وی به مشهد مقدس سروده شده و الحق و الانصاف جزو اشعار ناب و زبده ای است كه در وصف حضرتش سروده شده است.
آقای شیرازی تبریزی نوشته اند كه وی این شعر را در دهه آخر عمر خویش سرود اما سال آن را نیاورده اند. منبع آن هم كتاب «مجموعه بازگشت» صص 47 – 49 ذكر شده است.
اكنون كه در آستانه ولادت امام رضا ـ علیه السلام ـ هستیم آن شعر را به دوستداران حضرتش تقدیم می كنیم. ان شاء الله كه خداوند از سر تقصیرات همه ما بگذرد.
خاكبوس
به دیده سرمه كند خاك آستان رضا را
دلی كه مركب همّت كند، سمند قضا را
بزرگوار امامی كه فیض رحمت عامش
به زیر چتر عنایت گرفته شاه و گدا را
مقیم كوی وصالش گره ز دل بگشاید
چو برگ غنچه كه بیند به خود نسیم صبا را
اگر شكسته دلی مومیای رحمت او جو
كه در خزانه او جستهام كلید شفا را
ز بوریا، به سریرت نهد به دست عنایت
نبوید از تو چو با داغ سینه بوی ریا را
علی جمال خدا دید و در نهاد تبارش
توان معاینه دیدن كمال لطف خدا را
تو گر رضای رضا جویی از سزای سزا به
كه در رضای رضا دیدهام سزای سزا را
به ناخدایی او هر كه دل به موج فنا زد
به خاك تیره فشاند سبوی آب بقا را
سخن دراز نگویم كه وصف طره لیلی
به گرد گردن مجنون نهد كمند بلا را!
به كیمیاگریش در نهاد تیره خودبین
نه برق گنبد زرین و بارگاه طلا را
به یك كرشمه هزاران غمت ز دل بزداید
دمی كه بر تو گمارد، نگاه عقده گشا را
تو را به پوزش آن جان پر گناه تو بخشد
به گونههای تو گر بنگرد سرشك صفا را
درآ و خاك درش توتیای دیده خود كن
به پیش آن كه نیوشی به جان خروش درا را
تو برگ زردی و بر سان تندباد خزانی
نقیب مرگ به گوشت زند صفیر صلا را
دلی كه قبله گهش خاك آستان رضا شد
دگر رها نكند آستین قبلهنما را
سرای عاریت است این جهان و همت پاكان
نهاده پیش تو مفتاح گنج هر دو سرا را
خطا بود كه ضمانش به جان و دل نپذیری
كسی كه ضامن جان گشته آهوان ختا را
به استخوان لئامت گلوی كس نخراشد
كریم ما كه به یغما سپرده خوان عطا را
تو زهر خوشه انگور بین و حیله مامون
كه از زمانه برانداخت راه و رسم وفا را
امام ما كه روانش خجسته باد دمادم
زند خروش كه بر كن بنای جور و جفا را
به كین هر چه ستمگر گشاده دار لوا را
رضا نه از پی تسلیم خواندت به شهادت
كه در عزای شهیدان كشی زمهلكه پا را
در این زمانه هزاران رضاست بندی مامون
تو برگشاده به ظالم زبان مدح و ثنا را
به تیغ تیز گرت دست میرسد نپسندند
خدای عزوجل از تو دست عجز و دعا را
خیانت است خموشانه سر به سجده نهادن
به گوش مسلم و ترسا رسان خوش رسا را
روان عالمی از مار سامری بگذارد
اگر كه موسی عمران نهد به گوشه عصا را
كمر به خدمت ارباب جور و مفسده بستن
جنایتی است قوی پنجگان نیزه ربا را
دلی كه قصد ستمگر كند به جوشن ایمان
دلاورانه به خون شوید آستین قبا را
لگام خامه نگیرد اگر به چامه فریدون
سمند فكرت او بشكند حریم ادا را