
نقدی بر مطلب "ولایت پذیری در عصر معصوم" نوشته دكتر علیرضا بهشتی
هادی اسلامی
دكتر بهشتی در مطلبی با "عنوان ولایتپذیری درعصر معصوم" به نقد سخنان آیتا... مصباح یزدی و طرح نظر خود پرداخته است. روش بحث، شیوه طرح نظر طرف مقابل و طرز بیان دكتر مرا با این مسئله مواجه كرد كه چرا استاد دانشگاهی كه با اصول بحث علمی آشناست چنین شیوه استدلال و روشی را برگزیده و از طریقی كه پس از این توضیح خواهم داد به مواجهه با طرف مقابل خود پرداخته است. پاسخ این سوال موضوع این نوشته است و از خدا میخواهم مرا یاری كند در این نوشته پا از انصاف فرو نگذارم و خواننده مرا كمك كند این نوشته را فارغ از پیشداوری های سیاسی رایج مطالعه نماید.
در این نوشته دكتر بهشتی نخست با آوردن مثال طنزآلودی نظر طرف مقابل خود را به نحو سخیفی تنزل داده و سپس با آوردن متن سخنرانی طولانی و نسبتا نامربوطی از آقای مصباح، نتیجه میگیرد آقای مصباح معتقد است:
1- در نظام جمهوری اسلامی، رهبر جانشین امام زمان (عج) است و قداست امام معصوم (ع) به او سرایت میكند.
2- به هنگام تنفیذ حكم ریاست جمهوری از سوی رهبری، این قداست به رئیس جمهور هم سرایت میكند.
( نتیجه سوم مورد بحث ما در این نوشته نیست.)
به نظر او در این دیدگاه " ولایت پذیری در عصر غیبت با آنچه در دوران امامت معصوم (ع) شكل میگیرد یكسان" تلقی می-شود و بر اساس آن " انتقال ولایت الهی به رئیس جمهور توجیه" میشود. دكتر از این هم فراتر رفته و معتقد است از نظر صاحبان این نگرش ولایتپذیری در عصر غیبت معصوم (ع) "به معنای مقام عصمت بخشیدن به ولی فقیه" و " اطاعت بی قید و شرط از حكومت" است.
این نتیجهگیری دارای این اشكال اساسی است كه نظر آقای مصباح نیست زیرا مطابق فقه شیعه اگر كسی معتقد باشد مقام عصمت بعد از پیامبر، حضرت فاطمه (س) و ائمه اطهار شامل اشخاص دیگری هم میشود؛ منكر ضروری دین، كافر و از دایره دین اسلام خارج است.
از طرف دیگر این نظر ساده شده چنان سخیف است كه هر ناقص-العقلی میتواند آن را مورد نقد قرار دهد و مثلا بپرسد اگر رئیس جمهور قداست امام معصوم را دارد پس آبدارچی او هم كه به وسیله او منصوب میشود مقدس است؟ باید بپذیریم كه آقای مصباح هم دوكلمه درسخوانده و به این اندازه اشكال این نظر را میفهمد و احتمالا اگر نظر او به درستی بیان شود پاسخی به این پرسشهای ساده دارد.
این مسئله را در همان سخنرانی نقل شده در متن نوشتار هم میتوان ملاحظه نمود. در این سخنرانی آیه ا.. مصباح ولی فقیه را "پرتو"ی از مقام ولایت دانسته و ولایت فقیه و معصوم را مانند خورشید و پرتو آن دیده است. در این سخنرانی، هیچ سخنی از عصمت ولی فقیه یا اطاعت بی قید و شرط از حكومت هم نیامده است. از طرف دیگر این سخنرانی بحثی در محفلی عمومی است و بیشتر ماهیت خطابی دارد تا سخن علمی. یعنی در این مجلس آیه ا... مصباح درصدد طرح نظر فلسفه سیاسی مورد نظر خود نبوده و سخنان او نظر وی را به روشنی تبیین نمیكند. دكتر بهشتی هم به این نكته واقف است برای آن كه نظری را به كسی نسبت داد باید در مجموعهای از آثار او گشت یا حداقل متن كاملی كه حاوی نظریه وی باشد به عنوان شاهد مثال آورد. از اینرو باید پرسید چرا دكتر بهشتی نظری به آقای مصباح نسبت میدهد كه معنی كفر از آن استنباط میشود بدون آن كه برای آن شاهدی ذكر كند یا به منبع معتبری ارجاع دهد؟
اشتباه واضح دیگری كه دكتر بهشتی میكند قداست در سخن آقای مصباح را به معنی عصمت میگیرد در حالی كه قداست در این متن به معنی مشرعیت است. به عبارت دیگر قداستِ ولایت فقیه یا نهادهای حكومت دینی یعنی شرعی بودن آنها. این شرعی بودن صفتِ نهاد است نه شخص. و البته شخص تا موقعی كه مظهر یكی از این نهادها باشد این صفت در چارچوب حدود اختیارات و ضوابط به وی تسری مییابد و احكامِ وی را، در چارچوب گفته شده، واجبالاطاعه میكند. در این باره به این سخن شهید بهشتی توجه كنید: " شورای انقلاب را امام تعیین كردند. مشروعیت شورای انقلاب مستقیما از طریق نصب امام بود. اگر ملت به اینها اعتماد داشت، بیشتر از طریق اعتمادش به امام بود. به خصوص كه آن اولها اسمی هم گفته نمیشد (روی مصالح امنیتی و مصالح دیگر) دولت موقت تشكیل شد، با پیشنهاد شورا و نصب امام. مشروعیت دولت موقت از طریق امام بود و امت این مشروعیت را داد، اما از طریق امام و امام مشروعیت را داد، اما هماهنگ با امت.» از این نقل به روشنی بر میآید. شهید بهشتی هم معتقد به مشروعیت این نهادها و به سبب انتساب دین به امری قدسی، قداست آنها بوده است. (او به تنهایی امت بود، راست قامتان جاوادنه تاریخ اسلام، دفتر نخست [تهران:] واحد فرهنگی بنیاد شهید انقلاب اسلامی، 1361، ص .395)
در قسمت بعد دكتر بهشتی متن خطبهای از نهج البلاغه را آورده است كه آیه ا... مصباح در آن سخنرانی توضیح مختصری درباره آن داده است و در پایان آن، برداشت خود از خطبه مولا را در چند بند آورده است و نتیجه گرفته " گزینش و قرائت ارایه شده توسط آن استاد گرامی با آنچه در خطبه امام علی (ع) آمده از نظر سیاق، محتوا و زمینه بحث ناسازگار" است. دكتر بهشتی در حالی این سخن را میگوید كه واقف است آیه ا.. مصباح در این خطابه قصد اثبات نظریه سیاسی ولایت فقیه با آوردن شاهدی از این خطبه ندارد و سخن او بیشتر ناظر به رابطه مردم و حكومت است و به سیاق كلام و در اثنای شرح این خطبه، گریزی به دیدگاه خود درباره فلسفه سیاسی اسلام زده است و البته اگر از ایشان اقامه دلیل كنیم؛ نه از این خطبه، بلكه از منابع دیگری میتواند برای سخن خود اقامه دلیل كند. در این سخنرانی ناطق در حال توجه دادن مخاطبان به رابطه مردم و حكومت در نظام دینی است و در این باره هم شرح نامربوطی از خطبه مولا انجام نمیدهد كه چنین نتیجه رادیكالی از آن بتوان گرفت.
در قسمت بعد دكتر بهشتی با آوردن قرائت خاصی از نظر شهید بهشتی چنان نشان میدهد كه نظر آقای مصباح، كه در مراحل قبل سخافت و ناسازگاری آن با نظر مولا را نشان داده بود! با نظر شهید بهشتی هم سازگار نیست.
برای این كار وی با آوردن بریدههایی از سخنان شهید مظلوم دكتر بهشتی، قرائتی از نظر ایشان ارائه میكند كه در آن ولایت فقیه از نگاه دكتر بهشتی امری مبتنی بر قرارداد اجتماعی است. این قرارداد در جامعه دینی میان متدینین عقد میشود و برپایه آن اسلامشناس و فقیه جامعالشرایطی به مقام ولایت فقیه می-رسد. از این جهت كه انتخاب را بشر زمینی خطاپذیر میكند هیچ امر مقدسی در این فرآیند حلول نمیكند و به تبع آن نظر شهید بهشتی را نظری "زمینی" یعنی فاقد قداست و " انتخابی" مینامد. در مقابل نظر آقای مصباح را "انتصابی" نام میدهد و نوعی تقابل دوقطبی میان آنها ترسیم میكند.
برای این منظور دكتر بهشتی نقلی از یكی از كتب شهید بهشتی می-آورد كه در آن شهید عزیز بر پایه آیهای از قرآن گفته است " عهد الهی " به زمامداران پس از پیامبر و ائمه اطهار نمی-رسد. برای آشنایان با مباحث دینی روشن است كه حكومت از مقوله امر است نه عهد. عهد خدا به كسی نمیرسد اما امر مطابق آیه اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولوالامرمنكم (نساء، 95) از خدا به پیامبر و صاحب امر از ایشان میرسد و همان گونه كه شهید بهشتی در متن قانون اساسی نوشته است این ولایت امر پس از امام زمان به فقیه جامعالشرایط منتقل میشود. "در زمان غیبت حضرت ولی عصر (عجلالله تعالی فرجه)، در جمهوری اسلامی ایران ولایت امر و امامت امت بر عهده فقیه عادل و با تقوی، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر است، كه اكثریت مردم او را به رهبری شناخته و پذیرفته باشند."
این اصل همان است كه به نقلی از دكتر بهشتی آورده شده است " ما چند روز جلسه خبرگان را تعطیل و فقط روی این موضوع بحث كردیم و بعداً به صحن مجلس آوردیم و تصویب كردیم." ( به نقل از مصاحبه كیهان با آقای هاشمی رفسنجانی روزنامه كیهان 11/11/1382 ) در این اصول هم نیابت امام زمان هست هم ولایت امری كه در سیری سلسله مراتبی از خدا آغاز میشود و در سیری مستمر به پیامبر و ائمه اطهار و ولی فقیه میرسد. این معنی در اصل دو قانون اساسی چنین آمده است: جمهوری اسلامی، نظامی است بر پایه ایمان به:
1. خدای یكتا (لا اله الا الله) و اختصاص حاكمیت و تشریع به او و لزوم تسلیم در برابر امر او.
2. وحی الهی و نقش بنیادی آن در بیان قوانین.
3. معاد و نقش سازنده آن در سیر تكاملی انسان به سوی خدا.
4. عدل خدا در خلقت و تشریع.
5. امامت و رهبری مستمر و نقش اساسی آن در تداوم انقلاب اسلام.
دكتر بهشتی با خلط امر و عهد به این نتیجه میرسد كه ولایت فقیه از نگاه شهید بهشتی امری زمینی و فاقد قداست است. سوال اینجاست كه آیا شهید بهشتی به قداست احكام دینی اعتقاد داشته است یا احكام مذهبی را فاقد قداست میدانسته است؟ دكتر بهشتی میداند كه پاسخ این سوال مثبت است و شهید بهشتی چنان كه در نقل قولی پیشتر آوردیم معتقد به مشروعیت نظام و نهادهای آن به واسطه نصب ولی فقیه بوده و در نتیجه معتقد به قداست آنها.
اكنون باید پرسید ریشه این برخورد غیر منطقی دكتر بهشتی با آیه ا... مصباح چیست؟
1- به نظر من نخستین دلیل این مسئله را باید در دوگانگی مضمر در پایگاه اجتماعی مختلف این دو گروه دید. دكتر بهشتی به دلیل تحصیلات خود متعلق به گروهی اجتماعی با تعلقاتی خاص و اعتقادات است كه با آیه ا.. مصباح متفاوت است. این تفاوت نحوی علایق در هر یك ایجاد میكند كه با دیگری ناسازگاری دارد. از جمله رابطه با ولی فقیه در ذهن و اندیشه آقای مصباح رنگ ارادت به نایب ولی عصر و در اندیشه دیگری صرفا امری مبتنی بر انتخاب عمومی میگیرد. دكتر بهشتی به دلیل علایق برآمده از دنیای تحصیلی، دنیای جدید و خصوصیات شخصی خود مردمسالاری را به عنوان "دستاورد بزرگ " بشر معاصر ستایش میكند و بر این راه است كه از این طریق جایگاه ولی فقیه را در نظام مردم سالاری دینی اثبات كند. برای این كار هم كوشش میكند نظر شهید بهشتی را از این منظر تفسیر كند و به عنوان شاهد مدعای خود بیاورد.
از طرف دیگر نظر آقای مصباح از منظر پارادایم فكری دكتر بهشتی به درستی فهم نمیشود. آقای مصباح هم در سخنان خود به این مشكل اشاره دارد كه مدیران – كه من دایره آن را گسترش میدهم و مینویسم دسته بزرگی از نخبگان- هم رابطه نیابت را به خوبی نمیفهمند و چنان كه مردم نسبت به رهبری ابراز احساسات میكنند رفتار نمینمایند.
اختلاف این دو نگاه، منشا اجتماعی عمیقی دارد و نوعی ناهمفهمی سنت – مدرنیته در محیط اجتماعی ایران است كه منشا بسیاری از ناسازگاریهای سیاسی و تعارضات اجتماعی است. مسئله اینجاست كه منبعث از هر دو نگاه دستهای از رفتارها بروز میكند كه برای طرف مقابل قابل فهم نیست یا طرف مقابل آن را نمیپسندد و یكی آن را عوامانه و دیگری غربزدگی یا ... مینامد.
به عنوان مثال دستبوسی عالمان دینی و رهبران اجتماعی كه برای بخشی از ایرانیان با اعتقاداتی خاص امری مقبول و پسندیده است برای گروه دیگری امر مستحسنی نیست و چه بسا ناخوشایند جلوه میكند. اجتماعات رفتارهای نامستحسن در نظر گروه اخیر به علاوه مشكلات فرهنگی و اجتماعی زمینه ایجاد بدفهمیها، بدآمدها و سوءتفاهماتی میشود كه به نظر من یكی از منابع تولید چنین نوشته-هایی است.
2- دلیل دیگر این برخورد غیرمنطقی مسئلهای است كه ما آن را عصبیت جناحی مینامیم. عصبیت به معنی حس تعلق و دفاع از گروه، محله، كشور یا جامعهای كه آدمی در آن زندگی میكند اگر به افراط و باطلگرایی نكشد نیروی اجتماعی مفیدی است اما هنگامی كه این نیرو در خدمت باطل قرار میگیرد منشا فساد و تباهی است.
در ایران ما شكلی از این عصبیت در حوزه سیاسی رواج دارد كه متاثر از آن، نیروهای سیاسی صورت دشمن خارجی را در چهره رقیب سیاسی خود ترسیم میكنند و در راه مبارزه با ایشان از هیچ اقدامی دریغ نمیورزند. بسیاری از اتهاماتی مانند جاسوسی، خیانت یا كفر و الحادی كه گروههای سیاسی به هم نسبت میدهند در این عصبیت ریشه دارد.
شاید بتوان این مجادله را صورتی از مجادلات حیدری و نعمتی دید كه ریشه تاریخی عمیقی در این آب و خاك دارد. حیدری به گروهی از پیروان شیخ حیدر زاوگی اطلاق میشد و نعمتی به گروهی از پیروان شاه نعمت ا.. ولی. اختلاف میان مریدان ایشان به مرور ایام در میان جامعه بسط یافته و دستهبندی خاصی به وجود آورده بود. مطابق این دسته-بندی كه تا اواخر دوره قاجار هم در ایران بروز داشت پدران ما در معابر و چهارسویههای بازار مینشستند و حیدری ها از برتری خود میگفتند و آن را به رخ نعمتی ها میكشیدند و در مقابل هم نعمتیها. تا آنجا كه كار این دو گروه به نزاع و درگیری میكشید. این دو دستگی چنان بود كه شاه عباس اول، حیدریها و نعمتیهای اصفهان را به جان هم میانداخت و از ایوان چهل ستون به تماشای این جدال فرحانگیز مینشست. بر این اساس شاید بتوان گفت كه مباحثات قرمز و آبی در جامعه ما امتدادی نرم از جدال حیدری و نعمتی است كه تا روزگار ما ادامه یافته است. وجه مشترك این مجادلات در این است كه نه حیدری دوره قاجار میدانست چرا با نعمتی مجادله میكند و نه طرف مقابل. نفس این جدال به نحوی غرور و قومیت و حمیت تیر و طایفه و محلیت او را مینمود و او را مسرور میساخت. چنان كه امروز هم طرفگیری آبی و قرمز چنین است. غرض از این مقدمه گفتن این مطلب است كه بگوییم ذه ایرانی منبعث از تربیت اجتماعی خود تمایل زیادی به دوقطبی كردن موضوع و جدال بر سر آن دارد.
از سوی دیگر بسیار شنیده ایم كه برای ما ایرانیان همه چیز سیاه است یا سفید. خوب است یا بد. تمایل به این تقسیم رادیكال در اندیشه ایرانی آموزه اجتماعی ریشه-داری است كه همه ایرانیان به نحوی از آن متاثر هستند.
بسیاری از سیاسیون، متاثر از این آموزههای فرهنگی، نخست محیط دوقطبی رادیكالی در فضای سیاسی خلق میكنند و سپس صورت سیاهی از طرف مقابل خود ترسیم و به نزاع با وی میپردازند. منازعه جمهوریت و اسلامیت، ولایت مطلقه و مقیده، ولایت انتخابی و انتصابی همه و همه تلاشی برای ایجاد محیطی دو قطبی و بسط نزاع سیاسی در جهت عصبیت جناحی است. البته هر یك از این مباحث در حوزه علمی خود مبحثی جدی است اما هنگامی كه به حوزه مجادلات سیاسی وارد میشود صورتی دو قطبی پیدا كرده و ماهیت جدیدی مییابد.
دكتر بهشتی به خوبی واقف است كه در یك بحث كارشناسی كشیدن چنین خطوط متمایز كننده رادیكالی چقدر غیرعلمی و سطحینگرانه است یا ایشان به روش نقل قول صحیح و طرحِ نظر در بحثی منطقی آشناست اما طرفگیری سیاسی در جنگ راست و چپِ رایج، جلوی چشم او را گرفته و وی را به نوشتن چنین مقالهای واداشته است.
نسبت كفر – با واسطه – به آقای مصباح و ساختن چهرهای سخیف از نظر او، و قرائت زمینی از نظر شهید بهشتی كه باید او را شهید ولایت فقیه نامید، همه و همه ذیل این نیروی شیطانی میتواند تحلیل شود. نیرویی كه منشا اختلاف سیاسی امروز در كشور است و اگر دامنه تاثیر آن را جناحهای سیاسی نشناسند و خود را از دام آن نجات ندهند عاقبت به خیر نخواهند شد.
3- مشكل دیگری كه ریشه نوشته دكتر بهشتی را در آن باید جستجو كرد توسعهنیافتگی دانشهای انسانی و آفتزدگی نهادهای علمی كشور است. این توسعهنیافتگی موجب شده است ذوقیات، حرفهای بیریشه، نظرپردازیهای سطحینگرانه و فضلفروشیهای روشنفكریِ بیمبنا و ماخذ بیهیچ قبحی در جامعه علمی كشور! رواج پیدا كند و گاه اساتید دانشگاه یا حوزویان ما را نیز آلوده سازد. چنان كه در این نوشته دكتر بهشتی هم به این آفات مبتلا شده است. از جمله:
- دكتر بهشتی در نوشته خود آورده است" در صورت وجود دیدگاه های متعدد در درون گفتمان اسلامی، این مردم هستند كه از طریق مشاركت آگاهانه و آزادانه در انتخابات (شوراهای شهر و روستا، مجلس شورای اسلامی، ریاست جمهوری و مجلس خبرگان رهبری)، به خواست اكثریت تن در می دهند." به عبارت دیگر انتخابات جایی برای انتخاب گفتمانهای متعدد و قرائتهای مختلف از دین است. روشن است كه در این صورت جامعهای مانند ایران كه دین نقش مهمی در ساختار اجتماعی دارد روی ثبات و آرامش به خود نخواهد دید و همواره محل منازعات اعتقادی خواهد شد. هدف از تصویب قانون اساسی هم تثبیت قرائت روشنی از دین در جامعه و پایهگذاری سایر نهادها بر اساس آن است. سخن دیگر آن كه در كجای دنیا مبانی نظام سیاسی و گفتمانهای پیرامون آن مبنای مبارزات سیاسی و انتخاباتی است؟ آیا در آمریكا جمهوریخواهان و دموكرات-ها بر اساس نگرش مختلف خود به دموكراسی مبارزه میكنند یا اختلاف نظر در شیوههای اجرایی ذیل آن؟
- سنت رفتار ایرانیان با رهبران سیاسی و مذهبی خود همواره با نحوی ادب، بزرگداشت و ارادتِ پسندیده و چاپلوسی، تمجید، مدح و مرید و مراد بازیِ ناپسند همراه بوده است. امتداد این سنت در دوره ما خصوصا در میان بسیاری از نسل جدید و بخشی از جامعه كه بیشتر تحت تاثیر فرهنگ جدید قرار دارند موجب دلزدگی و تلقیهای نادرستی میشود. به نظر ما - چنان كه آمد - این دلزدگی از رفتار سیاسی طرف مقابل یكی از عوامل نوشتن مقاله دكتر بهشتی است. مشكل اینجاست كه دكتر بهشتی با رویكری برآمده از فلسفه سیاسی به تحلیل و ریشهیابی این مسئله تاریخی – فرهنگی ایرانی پرداخته است. در حالی كه تحلیل این مسئله نیازمند رویكرد تاریخی – اجتماعی است. به عبارت دیگر دكتر بهشتی به جای این كه رویكرد فلسفه سیاسی آقای مصباح را نقد كند به سراغ پیشینه ذهنی، تعلیم و تربیت اجتماعی و تاثیر آن بر رفتار سیاسی ایشان باید میرفت. سخن این است كه با نگرش فلسفی و انتزاعات برآمده از فلسفه سیاسی كه عمدتا ریشههای تاریخی – فرهنگی اروپایی دارد نمیتوان به شناخت مسئله اجتماعی در ایران رسید. مثال كار دكتر در این نوشته شبیه كسی است كه با داشتن یك نقشه هوایی از پاریس به دنبال پیدا كردن آدرسی در خیابان آزادی راه بیافتد. در حقیقت اگر دكتر بهشتی از مسیر مطالعه تاریخی – اجتماعی به مسئله مورد نظر مینگریست شواهد مثبته زیادی برای خود می-توانست پیدا كند و به نگرش واقعبینانهتری از موضوع برسد.
2- درست است كه در جامعه ما دانش انسانی و اجتماعی توسعه نیافته است اما علم اخلاق در دانشهای اسلامی چنان رشد و بلوغی دارد كه از نظر آن بتوان رفتار انسانها را به نقد و بررسی كشید و نسبت آن را با راه خدا و دین او سنجید. در این نوشته نمیخواهم وارد اشكالات اخلاقی مندرج در نوشته آقای دكتر بهشتی شوم. اما یادآوری میكنم نسبت عقیدهای نادرست به دیگری مصداق تهمت، و گناه كبیره است و سخن گفتن از "امپراطوری دروغ" و تمامیت خواه مصداق ناسزا و وهن طرف مقابل. البته هر كس مسئول عمل خویش است اما به نظر من اگر از منظر تقوا و رعایت حدود الهی این نوشته بررسی شود پای آن در موارد زیادی میلنگد.
در پایان خود و خوانندگان مقاله را به رعایت تقوا و توجه به حدود الهی در سخن دعوت میكنم و متذكر میشوم اگر اخلاق و حدود الهی را مراعات كنیم به مشكلی چون بداخلاقی، دروغ و ریا مبتلا نمیشویم.